بازنمایی وارونە انسان کورد توسط سوژه تمرکزگرای ایرانی ـ فارسی

در سریال تلویزیونی (ن.خ)

عثمان نوری (ریبین)

سالها جستم، ندیم زو نشان
جز که طنز تسخُر این سرخوشان

قهقهە زد آن جهود سنگدل
از سر افسوس و طنز و غش و غل
مولانا

۱ـ سالهاست کە در صدا و سیمای مرکز جای کوردستان و انسان کورد، با تاریخ و تمدن دیرین و بعنوان بخشی از این سرزمین خالی است. گرچه هر از گاهی سیمایی مخدوش و پردازش شده با لعاب ناسرە و خود پسندیده مرکز از کورد و کوردستان ظاهر می شود، ولی مدلی است سخت جعلی، در چارچوب صنعت فرهنگ سازی ایدئولوژیک، مدلی که قبایی ژنده بر آن می پوشاند و آنرا دور از زندگی شهری و کاملا در حاشیه ی زندگی امروزی با تمام ابعاد سیاسی، فرهنگی، اقتصادی، حقوقی، علمی و حتی عمرانی و رفاهی جانمایی می کند.
صنعتی که بی رحمانه در پی فرم دادن به مفهوم انسان کورد است، مفهومی کە گواهی باشد بر وحدتی کە از اوایل رژیم پهلوی در عرصەی سیاست مدام بازتولید می شود. چنین رویکردی، اساسا قائم بە موجودیت انسان آنچنان که هست، نیست بلکه در بردارنده خصوصیاتی است که در سیاست یکسان سازی ضرورت دارد. نوعی استاندارد سازی است، مدلی است پرداخته نظام سلطه که باید ارائه و القا شود تا منطق تفاوت و هم عرضی را در هم بریزد، بنابراین باید حاشیه از خود بیگانه و تهی از اعتمادبه نفس شود تا در طول مدل استاندارد مرکز قرار گیرد.
۲ـ انسان کورد در سریال “نون خ” موجودیتی در تبعید است، تبعیدگاه غربت است، غربتی که انسان تبعید شده هیچ مجال و فرصتی ندارد خود را آنچنان که هست بشناساند و خارج از اراده و خواست خود شناسانده می شود و همزمان محدودیتهایی نیز بر وی اعمال می شود، انسان تبعیدی کاملا تحت سلطه است، انسان کورد به اجبار و خارج از اراده خود در رسانه مرکز ظاهر می شود، محدودیتهای تبعید بروی اعمال می شود تا یک روایت جهت دار و در عین حال وارونه از وی پرداختە شود. انسان تبعیدی باید گذشته و حال خود را خاک کند و در جایی دیگر ساکن شود و آنهم تحت تدابیری شدیدا محدود کننده. زبان انسان کورد در این سریال، زبانی است غریب و حاشیه ای که باید بر اساس الگوی استاندارد مرکز تغییر کند، ذهن ساده و روستایی او با این زبان جور در نمی آید، به همین جهت با این زبان راحت نیست، مدام پر از استرس است. اوج هنر کاراکترهای سریال در تطبیق با این مدل استاندارد همین لهجه افتضاح است، فرهنگ مسلط در حال القای این است که لازمه ی شهری شدن زبان فارسی است، نمی شود با لهجه افتضاح در شهر ظاهر شد، باید زبان تغییر کند. موجودیت انسان کورد نیز در این سریال روایتی تک بعدی است، روایتی است که راوی آن تنها بعنوان اراده ای سوبژکتیو موجودیت ابژکتیو کورد را تعریف می کند. روایتی است خارج از مجال، فرصت و اراده انسان کورد. نگاهی است ایدئولوژیک آنچنان که می خواهد نه آنچنان که هست.
۳ـ در روایت تک بعدی و رسمی انسان کورد؛ انسانی، فولکلور، طبیعی، بکر و ساده است، انسانی است با روحیه ای اولیه و دهاتی که خارج از نورم و هنجارهای غیر رسمی روستا، پذیرای نورم رسمی و شهری نیست، به همین جهت در شهر همواره احساس غربت و تنهایی می کند، نمی تواند با نورمهای جامعه شهری سازگار شود، کورد در این سریال هموطنی برابر نیست، نوعی دیگری است که در روایت رسمی باید بە طبیعی و درجه دوم تنزل یابد.
بە همین جهت به جای تن دادن به قرارداد، سبیل گرو می گذارد، به جای مراجعه به پزشک زنان و زایمان و در قرن زایمان بدون درد، قابله، حامله را فارغ می کند.
کورد را با لهجه اش بشناسید با سبیل، مردانی گیج، ساده و دارای طمعی غریزی، زنانی فاقد خصیصه و روحیه ی زنانگی (کژال و مە لقا)، بقیە ی زنان در ارتباط با مدل مرکز زنانگی خود را باز می یابند، و در این روند بازیابی زنانگی بە موازات رفع لهجەی تکمیل می شود. انسان کورد از عشق فهمی غریزی دارد، ارزش معنوی برایش بی معناست و فقط ارزش مادی را می فهمد (نگهداری دندانهای مصنوعی مرحوم غلام توسط مه لقا، به خاطر یک دندان طلا ).
عقلانیت انسان کورد در روایت قدرت عقلانیتی قائل به کدخدا منشی است و قضاوت و اصطلاحات حقوقی برای او غریب و نامفهوم است.
قابلیت بیزنس کلان را ندارد، ورشکسته و مستاصل، هنوز در نوستالژی اقتصاد روستایی و بیل زدن و گاوچرانی است.

اساسا روایت سریال “نون خ” از این جنس است، چرا که در قالب هزل و تمسخُر و نه طنز، به مخاطب القا می کند که کوردستان جامعه ای روستایی، اولیه و سنتی است، و قابلیت مدرن و شهری شدن ندارد.

۴ـ حال چرا این سریال طنز نیست؟
اساسا طنز چیست و زمینەی ظهور طنز کجاست؟ طنز تداوم تاریخی هجو است که دربردارنده رویکردی انتقادی است. طنز دارای خصوصیتی رمزگونه است، کلامی است در لفافه معطوف به رویکردی انتقادی. طنز وصف وضع موجود یا امر حاضر نیست. زبان طنز نیشدار و برنده است در اصطلاح ادبی ذم شبیه به مدح است که نهایتا خواستار تغییر است. طنز صرفا تخفیف وضع موجود نیست.
آنچه در این سریال جریان دارد طنز نیست، تخفیف انسان کورد و جامعەی کوردستان و در عین حال ستایش این تخفیف است، حاشیه علیه متن زمینه ای مهیا می کند تا سادگی و بکری را در قالب مفاهیمی کلیشه ای چون “کورد اصیل باغیرت و باشرف” تثبیت کند. به همین جهت تمسخر و هزل است. چنین مفاهمی در روایت رسمی مرکز از حاشیه تعمدا پردازش میشود. نمایش قدرت سوبژکتیو مرکز است در روایت ابژکتیو و فاقد اراده حاشیه. چنانکه اشاره شد، انسان کورد هرگز بصورت جدی و آنچنان که هست در سیمای مرکز و سریالهای آن ظاهر نشده است، اگر در گذشته نمایش نسخه ارجینال کوردستان و فرهنگ کوردی در رسانه مرکز دارای سابقه بود حال شاید میشد که آنرا طنز نامید. همیشە و، بر همین روال و بر اساس یک نسخه از پیش آماده شده روایت صورت گرفته است. فیلمهای کانی مانگا، شور شیرین و … نیز اگرچه به ظاهر دارای محتوایی جدی هستند ولی باز هم یک فلسفه دارند، نمایش چهره مخدوش انسان کورد. در این روایت اصالت همواره با مرکز است مرکز خود را آنچانکه می خواهد می آراید، جدی، شهری و مدرن و حاشیە را نیز آنچنان که دوست دارد روایت میکند، نه آنچنان که هست. جالب اینجاست که این مدل، برای مردم کوردستان و انسان کورد هم غریب وناشناخته است.

۵ـ در پایان این نوع روایت، روایتی است دیگرستیزانه در سطح خُرد (فرهنگ کوردی) بودە و حامل نوعی صبغه فرافکنی ناشی از عقده دوران سلطه دیگری کلان است (گفتمان شرق شناسی)، دیگری کلانی که ایران زخم خوردە ی آنست. چنین دیدگاهی نشانه نهادینگی گفتمان شرق شناسی در ذهنیت و عقلانیت تمرکزگرای ایرانی فارسی است، نشانه ازخودبیگانگی و تسلیم شدن در برابر روایت تاریخی غرب است، که نه تنها نتوانسته آنرا پس بزند، بلکه به صورت خودآگاه و ناخودآگاه آنرا باز تولید می کند. عقلانیت ایرانیستی در دو نقش ظاهر می شود هم قربانی و هم جلاد. در سریال قهوه تلخ به کارگردانی مهران مدیری قربانی است چرا که با رویکردی شرق شناسانه تسلیم روایت دیگری کلان از خود می شود، در عین حال جلاد است چرا که با همان متد مدلی مثله شده از فرهنگ کوردی و انسان کورد را بازنمایی می کند. رویکرد شرق شناسی تخفیف شخصیت ایرانی به عنوان بخشی از فرهنگ شرقی است (امپریالیزم بزرگ) و رویکرد ایرانی تخفیف انسان کورد به عنوان بخشی از جغرافیای ملیتهای ایرانی است (امپریالیزم کوچک).
این نوع روایتگری، اصالتا غربی است، هرچند که سلطه هژمونیک آن به دوران مشروطه برمی گردد ولی بصورت عملی از دوران پهلوی اول ظاهر می شود و اینچنین است که بازتولید استبداد شرقی تداوم می یابد و قربانی در مقام جلاد ظاهر می شود، جلادی سادومازوخیست، که تعریف اولیه ی خود را بر بنیان دیگرستیزی و جعل بنا می کند و نه تنها از نوعی هراس فوبیایی رنج می برد، بلکه همواره موجودیت و استعلای خود را در حذف یا استخفای دیگران می بیند. چنین رویکردی قائم به ذات تعریفی از خود ندارد بنابراین با تنگ کردن عرصه بر دیگران مدام در توهم افتخار و اقتدار به سر می برد.




سوژه کوردی انقیاد و سیاست رهایی‌بخش

(با نقدی بر کنگره «مشاهیر کرد»)

محمد حقمرادی

چکیده‌ای از مقاله

دشواری و هزینه‌بربودن اعمال خشونت محض جهت اعمال حاکمیت و سرکوب جامعه یا بخشی از آن، و در عین حال خواست و تمایل به اداره و کنترل‌کردن جامعه، سوژه‌سازی را به استراتژی مناسب و موفقی برای این هدف تبدیل کرده است. سوژه‌سازی از افراد، گروه‌ها و هویت‌های مختلف از استراتژی‌های حکومت‌مندی است و چندین دهه است که این استراتژی، به‌منظور منقادسازی و مطیع‌کردن در میان اقشار مختلف جامعه مانند روستائیان، بیکاران، دانش‌آموزان و بعدها کارمندان، دانشجویان، هنرمندان، شعرا و اساتید در دستور کار قرار گرفته است. اما کنگرۀ «مشاهیر کرد» نخبگان کورد در ایران و خارج از ایران را هدف قرار داد.

بحث سوبژکتیویته در کانون بحث نظریه‌پردازان انتقادی در حوزه‌های مختلف مانند فلسفه، جامعه‌شناسی، مطالعات فرهنگی و نقد ادبی برای تحلیل استیلای فرهنگی قرار دارد. این موضوع اهمیت زیادی برای مطالعات پسااستعماری و مباحث مربوط به زنان، سیاهان و مطالعات مربوط به سیاست‌های فرهنگی در روابط فرادستان/فرودستان دارد. در این نوشتار ضمن آگاهی بر تفاوت پارادایمی دو مفهوم ایدئولوژی و گفتمان، به‌ویژه در مورد بحث سوژه و جایگاه آن، از نظریه «حکومت‌مندی» میشل فوکو، نظریه ایدئولوژی آلتوسر و نظریه هژمونی گرامشی به‌عنوان مبانی نظری و مفهومی استفاده می‌شود. همچنین وارد ظرایف و پیچیدگی‌های نظریات پساساختارگرایان به‌ویژه ژاک لاکان در خصوص سوژه نخواهم شد و صرفاً چون یک چارچوب مفهومی و تحلیلی از نظرات این سه اندیشمند کمک می‌گیرم.

اگر «نام‌زدایی» یکی از استراتژی‌های استعماری است، «نام‌گذاری» نیز چون یک استراتژی در راستای اهداف استعماری و تحکیم، مشروعیت‌بخشی و طبیعی‌ساختن رابطۀ فرادستی/فرودستی عمل می‌کند. این کنگره از شهروندان کورد در کشورهای مختلف، به نام «مشاهیر کرد» (ایرانی) «نام نویسی» کرد. هدف از این «نام نویسی»، ساختن سوژه‌ای نو به نام «مشاهیر کرد» است که در بطن خود ایرانی‌بودن را نهفته دارد. بنابراین آنها را نه به‌عنوان مشاهیر ملت کورد بلکه به عنوان مشاهیر یکی از تیره‌های ایرانی نام می‌نهد و چون سوژۀ این ایدئولوژی برساخت می‌کند.

همان طور که آدورنو می‌گوید اکنون ما سرکوب نمی‌شویم بلکه سرگرم می‌شویم. بسیاری از برنامه‌های فرهنگی مانند کنسرت‌های موسیقی برای خواننده‌های درجه چندم، دف‌نوازی، هه‌لپه‌رکی، هفتۀ مد و لباس کوردی، برنامه‌های شبکۀ استانی سنندج، معرفی سنندج به‌عنوان شهر طرفدار موسیقی و ده‌ها جشن و جشنواره مختلف، تنها در در راستای زیبایی‌شناختی‌کردن مسائل بنیادی و به‌حاشیه‌راندن امر سیاسی-اجتماعی است. این برنامه‌های سرگرم‌کننده تنها به احمق‌سازی توده‌ها می‌انجامد، چرا که توجه همگان را از مسائل اساسی چون آزادی و عدالت دور و امر سیاسی-اجتماعی را زیر لوای برنامه‌های به اصطلاح فرهنگی و هنری پنهان می‌سازد. این کنگره هم در سطح همان نمایش‌های مرسوم اما در سطح و ظاهری آکادمیک ولی بر مدار همان منطق برگزار شد و در نمایشی کارناوال‌گونه، هرگونه تضاد، تبعیض، نابرابری و توسعه‌نیافتگی را نادیده یا کم‌رنگ و بی‌اهمیت می‌شمارد و آن را به امری جزئی و قابل‌حل تبدیل می‌کند و بدین‌گونه تضاد واقعی، مناسبات قدرت و مطالبات بنیادی را به سخره می‌گیرد.

سوژه کوردی در اثر شرایط تاریخی حاکم بر جامعۀ کوردستان و مواجه با ایدئولوژی‌ها و نظام‌های دانش گوناگون با تضادها، تحریف‌ها و کژتابی‌های زیادی مواجه است که انکار نفس و چشم‌پوشی سوژه از خویش و تکوین و بازسازی آن به سوی «دیگری» و تمکین به سوژه‌سازی از بالا از تبعات آن است و این وضعیت، هویت و سیاست کوردی را به‌شدت متأثر ساخته است. از آنجا که هرگونه سیاست رهایی‌بخش نیازمند سوژه (سیاسی) است؛ نجات سوژه کوردی از وضعیت شبه‌سوژگی و خرده‌سوژه‌بودن ضرورتی بنیادی است. از همين رو، كنش سياسي رهایی‌بخش نیازمند صورت‌بندي انتقادي وضعيت موجود و مسئله‌مندکردن آن و تلاش براي ارتقاي سوژۀ کوردی است تا بتواند از یک موضع گفتمانی قدرتمند، به بازنمایی خود و تعریف نسبت خود با دیگری دست بزند.

برای دانلود مقاله بر روی لینک زیر کلیک کنید:
https://bit.ly/2m2FoMt




تحریف تاریخ و اسطورەهای کوردی توسط هخامنشیان فارس

(شێواندنی مێژووی کورد و ئوستوورەکانی، لەلایەن هەخامەنشییە فارسەکانەوە)
دوکتۆر قوتبە سادقی، مامۆستای شانۆ
ـــــــــ ــــــــــــ ـــــــــــ
تحریف تاریخ و اسطورەهای کوردی توسط هخامنشیان فارس

ﺩﮐﺘﺮ ﻗﻄﺐ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﺻﺎﺩﻗﯽ، ﭘﯿﺮﺍﻣﻮﻥ “ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩی ﻣﺎﺭ ﻭ ﺿﺤﺎﮎ ” ﻭ “ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻣﺎﺩﻫﺎ ” در یک سخنرانی در شهرستان سقز بە تحریف تاریخ و اسطورەهای کورد از طرف هخامنشیان اشارە کرد. دکتر ﺻﺎﺩﻗﯽ ﺑﻪ ﺗﻌﺎﺑﯿﺮ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ” ﺿﺤﺎﮎ ” ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻨﺎ ﺑﻪ ﻣﺘﻮﻥ ﺯﺭﺗﺸﺘﯽ “ﺿﺤﺎﮎ” ﯾﮏ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺸﺘﻦ ﺍﻭ ﻧﻤﺎﯾﺎﻧﮕﺮ ﺭﻓﺘﻦ ﺧﺸﮑﺴﺎﻟﯽ ﻭ ﺁﻏﺎﺯ ﺑﻬﺎﺭ ﺍﺳﺖ . ﺩﺭ ﺑﺮﺧﯽ ﭘﮋﻭﻫﺶﻫﺎﯼ ﺟﺪﯾﺪ ﻧﯿﺰ ﺿﺤﺎﮎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﻌﺮﻓﯽ ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﯾﮏ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻣﻘﺎﻡ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ . ﻭﯼ ﺍﻓﺰﻭﺩ: ﺩﺷﻤﻦ ﺧﺎﺭﺟﯽ ﻧﻤﺎﺩ ﮔﻨﺎﻩ ﻭ ﺭﺫﯾﻠﺘﻬﺎﯼ ﺍﺧﻼﻗﯽ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺑﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﺍﻧﯽ ﻭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ. ﻭﯼ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺑﻪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺍﮊﺩﻫﺎ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ روانشناسی ﯾﻮﻧﮓ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺍﮊﺩﻫﺎ ﻧﺎﺧﻮﺩﺍﮔﺎﻩ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﺫﻫﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﮐﺴﺎﺯﯼ ﺁﺩﻡ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ، ﮐﺸﺘﻦ ﺁﻥ ﺿﺮﻭﺭﺕ ﺩﺍﺭﺩ .
او ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺨﺶ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﻓﺮﺿﯿﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ: ﻣﻦ ﻣﻌﺘﻘﺪﻡ ﺩﮔﺮﺩﯾﺴﯽ ﻭ ﺗﺤﺮﯾﻒ ﺩﺭ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩی ﺿﺤﺎﮎ ﺭﻭﯼ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺩﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻗﻄﺐ ﺍﻟﺪﯾﻦ ﺻﺎﺩﻗﯽ ﺑﻪ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺑﯿﻦ “ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ” ﻭ “ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ” ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﮔﺰﺍﺭﺷﯽ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺑﻌﺪ ﺯﻣﺎﻥ ﻧﯿﺎﺯ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﯽﺯﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﺑﯽﻣﮑﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺧﺼﻮﺻﯿﺎﺕ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﺻﻮﻻ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺑﻪ ﺷﺨﺼﯿﺘﯽ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎﻭﺭﺍﺀﺍﻟﻄﺒﯿﻌﻪ ﻭﺻﻞ ﺑﺎﺷﺪ، ﺍﺳﻄﻮﺭﻩ ﺍﺯ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺟﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺍﺳﻄﻮﺭﻩﻫﺎ معانی گوناگونی ﺩﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ ﺣﺎﻝ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﻓﺎﻗﺪ ﺍﯾﻦ ﺧﺼﻮﺻﯿﺎﺕ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ ﻗﺼﻪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ.”
او ﺑﺎ ﺍﺳﺘﻨﺎﺩ ﺑﻪ ﻣﻄﺎﻟﺐ ﺩﯾﺎکۆنۆﻑ ﺩﺭ کتاب ﺗﺎﺭﯾﺦ ﻣﺎﺩ ﮔﻔﺖ: دﯾﺎﮐﻮﻧﻮﻑ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺧﻮﺩ ﺑﯿﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻗﻮﻣﯽ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺑﺸﺮﯾﺖ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺧﻮﺩ از دست آشوریها ﻗﯿﺎﻡ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
ﺣﺎﻝ ﻣﮕﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﻡ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻋﻈﻤﺖ ﻓﮑﺮﯼ ﻧﻘﺸﯽ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﺩﺭ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺍﺳﺎﻃﯿﺮ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ؟
ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪﯼ ﺻﺎﺩﻗﯽ ﺁﺷﻮﺭﯾﻬﺎ ﺳﺮﭘﻞﺫﻫﺎﺏ ﻭ ﺩﺷﺖ ﮔﺎﺩﺭ ‏( ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺷﻨﻮﯾﻪ ﻭ ﻧﻘﺪﻩ ‏) ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺳﯿﻠﻮﻫﺎﯼ ﮔﻨﺪﻡ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﭘﻨﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﺎﺑﺖ ﺗﻬﯿﻪ ﺁﺯﻭﻗﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﺎﻃﻖ ﯾﻮﺭﺵ ﺑﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺷﮑﻞ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮐﯽ ﻣﺮﺗﮑﺐ ﺟﻨﺎﯾﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ .
ﻭﯼ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﺩﺭ دشت ﮔﺎﺩﺭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﯿﺴﺖ ﺗﭙﻪ ﺑﺎﺳﺘﺎﻧﯽ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺯﯾﻮﯾﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﺩ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺟﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺎﺩﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﮐﺎﺭ ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﺩﺍﺭﺩ .
او همچنین ﺑﻪ ﺻﺤﺒﺖ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ. ﻭﯼ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﻫﺎ ﺩﯾﻨﺸﺎﻥ میتراپرستی ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺣﻤﻠﻪﯼ ﺁﻧﻬﺎ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺣﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺁﺷﻮﺭﯾﻬﺎ، ﺍﺻﻮﻻ ﺍﺗﺤﺎﺩ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﻋﻠﯿﻪ ﺁﺷﻮﺭﯾﻬﺎ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺗﺠﺎﻭﺯ ﻭ ﺣﻤﻼﺕ ﭘﯽﺩﺭﭘﯽ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﺠﺎﺕ ﯾﺎﺑﻨﺪ .
ﺻﺎﺩﻗﯽ ﺑﻪ ﮐﺘﯿﺒﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺷﻌﺮﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻣﻀﻤﻮﻥ: ” ﺍﯾﻦ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﺗﺎﻭﺍﻥ ﺣﻤﻼﺕ ﻣﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺳﺎﺭﺕ ﺑﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﻟﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻏﺎﺭﺕ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﻧﺘﯿﺠﻪﯼ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ ” ﺩﺭﺝ ﺷﺪﻩ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺷﺎﻫﺪﯼ ﺑﺮ ﺣﻤﻠﻪﯼ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﺑﻪ ﺁﺷﻮﺭﯾﻬﺎ ﻧﺪﺍﻧﺴﺖ.
ﻭﯼ ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﺗﺤﺎﺩ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺁﺋﯿﻦ میترایی، ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺣﺘﯽ “ ﺩﯾﺎﮐﻮ ” اولین پادشاه ماد، ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﻣﺸﺮﻭﻋﯿﺖ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ. ﺩﮐﺘﺮ ﺻﺎﺩﻗﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺨﺶ ﺍﺯ ﺳﺨﻨﺎﻧﺶ ﺑﻪ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺕ ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ ﺑﻬﺎﺭ ﭘﺴﺮ ﻣﻠﮏﺍﻟﺸﻌﺮﺍ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻌﻤﺎﺭﯼ ﺯﻭﺭﺧﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﺩﻭﺍﺕ ﺁﻥ ﮐﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺳﺖ ﺑﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﻓﺮﻫﻨﮓ میترایی ﺍﺳﺖ؛ ﺍﻭ ﺑﻪ ﺩﻭﺭﻩی ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﻫﻢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺍﺯ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺩﺍﺧﻠﯽ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺧﻮﻧﺮﯾﺰﯼ ﻫﮕﻤﺘﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ.
ﺗﺤﺮﯾﻒ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﺿﺤﺎﮎ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﺩﺍﺭﯾﻮﺵ ﺍﻭﻝ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﻭﯼ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺣﻤﻠﻪی ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻭ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﻭ ﻭ ﺗﺎﺳﯿﺲ ﺳﻠﺴﻠﻪی ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﻮﻉ ﺣﮑﻮﻣﺖﺩﺍﺭﯼ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﺑﺎ ﻇﻠﻢ ﻭ ﺯﻭﺭ، ﺩﻝ ﭘﺮﯼ ﺍﺯ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ، ﺑﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺒﻨﺎ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺣﻤﻠﻪی ﺍﺳﮑﻨﺪﺭ ﺁﺗﺮﭘﺎس ﺣﺎﮐﻢ ﻣﺎﺩ ﮐﻮﭼﮏ ‏( ﮐوﺮﺩﺳﺘﺎﻥ ﮐﻨﻮﻧﯽ ‏) ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻟﯿﻞ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﻪ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﻧﮑﺸﺘﻨﺪ ﻭ ﻋﻠﺖ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺮﻣﯿﮕﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﮐﯿﻨﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ.

ﻭﯼ در ادامە ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﻩی ﺍﯾﺰﺩﯼ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﻭﺍﺭﺩ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻩی ﺍﯾﺰﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﺎﺑﻞ ﺑﺨﺸﯽ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﺟﻪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﻣﺠﻤﻮعا هفت پادشاه، ﮐﺴﯽ ﺻﻮﺭﺕ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽﺩﯾﺪ ﭼﻮﻥ ﻣﻘﺎﻡ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﻗﺎﺋﻞ ﺑﻮﺩﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﺩﯾﻦ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺩﯾﻦ ﺑﯿﻦﺍﻟﻨﻬﺮﯾﻨﯽ(سامی) ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﺸﻮﺭ ﺍﻭ ۱۲ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻭک ‏( ﺍﺯ ﺧﺪﺍﯾﺎﻥ ﺑﺎﺑﻞ ‏) ﺑﺎﺑﺖ ﺍﻋﻄﺎﯼ ﻗﺪﺭﺕ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭﭘﺴﺮﺵ ‏( ﮐﻤﺒﻮﺟﯿﻪ ‏) ﺗﺸﮑﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
ﺩﯾﮑﺘﺎﺗﻮﺭﯼ ﺳﻠﻄﻨﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻮﺭﻭﺵ ﺁﻏﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻟﺒﺎﺱ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﺎﻥ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯽ ﺑﺎ ﺧﺪﺍﯾﺎﻥ ﺑﯿﻦﺍﻟﻨﻬﺮﯾﻦ ﻣﺸﺎﺑﻪ ﺍﺳﺖ. ﺻﺎﺩﻗﯽ ﻧﻤﺎﺩﻫﺎﯼ ﺁﯾﯿﻦ میترا ﺭﺍ ﻣﺎﺭ ﻭ ﺷﯿﺮ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﮐﺸﺘﻦ ﺷﯿﺮ ﻧﺰﺩ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﻣﺮﺳﻮﻡ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺎﺭ ﻭ ﺷﯿﺮ ﺭﺍ ﭘﻠﯿﺪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ. “ﻣﺎﺩﻫﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﻗﺒﺮ ﻣﺮﺩﮔﺎﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺳﻨﮕﯽ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ ”
او ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻋﯿﻮﺏ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﻬﺎ ﺭﺍ ﻧﺎﺑﻮﺩﯼ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﺯ ﺳﻠﺴﻪ ﻭ ﺣﮑﻮﻣﺘﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺪ.
ﻭﯼ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﺍﺯ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﺎﺩﺭﺳﺎﻻﺭﯼ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﺳﺎﻻﺭﯼ ﺗﻌﺒﯿﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺍﺫﻋﺎﻥ ﮐﺮﺩ: ﺯﻥ ﺩﺭ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﻧﻤﺎﺩ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﻭ ﺑﺨﺸﺶ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺗﺤﻘﯿﻘﺎﺗﯽ ﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻞ ﺁﻣﺪﻩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﺎﺩﻫﺎ ‏( ﺷﮑﺴﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﺳﺎﻻﺭﯼ ‏) ﺧﺪﺍﯾﺎﻥ ﻭﺍﺣﺪ ﻇﻬﻮﺭ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺧﺪﺍﯾﺎﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﻭﯼ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺗﺎﮐﯿﺪ ﮐﺮﺩ: ﺍﮊﺩﻫﺎﮐﺸﯽ ﯾﺎ ﻣﺎﺭﮐﺸﯽ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﺜﺒﯿﺖ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﭘﺪﺭﺳﺎﻻﺭﯼ !
ﮐﺎﻧﯽ ‏( ﭼﺸﻤﻪ ‏)، ﺩﺭﺧﺖ، ﻣﺎﻩ ﻭ ﻣﺎﺭ، نمادهای آیین میترا ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺍﻻﻥ ﻫﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﯿﺘﻬﺎ ﻭ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﻭ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﻬﺎﯼ ﻓﻮﻟﮑﻠﻮﺭ کوردی ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﯾﺎ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺣﺘﻤﺎ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﺎﺻﺮ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﺑﺮﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ ﺯﻣﯿﻨﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻧﻤﺎﺩ ﺁیین میترا ﻫﻢ ﻣﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﻧﻤﺎﺩ ﺧﺮﺩ ﻭ ﻋﻘﻞ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺑﺎﺭﻭﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺳﯿﺎﺳﺖ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﺑﺎ ﻣﺎﺩﻫﺎ ﺑﻮﺩﻩ، ﺍﯾﻦ ﻧﻤﺎﺩ ﺁیین میترا ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﺤﺮﯾﻒ ﺗﺎﺭﯾﺦ، ﺑﻪ ﺍﻫﺮﯾﻤﻦ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮐﺮﺩﻩﺍﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻗﺮﻧﻬﺎ ﻧﺸﺎﻧﻪﻫﺎﯼ ﻓﺮﻫﻨﮓ میترا ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﻣﺎ(کوردها) ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺷﺎﻫﻨﺎﻣﻪ ‏( ﺟﻨﮓ ﺭﺳﺘﻢ ﻭ ﺍﺳﻔﻨﺪﯾﺎﺭ ‏) ﺟﻨﮓ ﺑﯿﻦ ﺯﺭﺩﺷﺘﯽ ﻭ میترایی ﺍﺳﺖ(رستم پاسدار آیین میترا ، اسفندیار آیین زرتشت) ﻭ ﺳﯿﻤﺮﻍ ﻫﻢ ﻧﻤﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺁیین میترا ﻣﯽﺑﺎﺷﺪ.
او ﭼﻨﺪ ﺩﻟﯿﻞ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﺍﯾﻦ ﺗﺤﺮﯾﻒ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﺑﻪ ﺷﻤﺎﺭ ﺁﻭﺭﺩ: ﻫﻔﺖ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺩﺭ ﻓﺮﻫﻨﮓ میترا ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻣﻘﺪﺱ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﻫﻔﺖ ﺧﺎﻥ ﺭﺳﺘﻢ . ﺩﺭ ﺁیین میترایی ﺷﯿﺮ ﻣﻘﺪﺱ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﻃﻘﯽ ﺍﺯ ﺯﺍﮔﺮﺱ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻫﻨﻮﺯ ﺁﺛﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺷﯿﺮﻫﺎﯼ ﺳﻨﮕﯽ ﺭﻭﯼ ﻗﺒﺮﻫﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﺗﻘﺪﺱ ﺷﯿﺮ ﺩﺍﺭﺩ – ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻣﺴﺘﻨﺪﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺩﮔﺮﺩﯾﺴﯽ ﺗﺎﺭﯾﺨﯽ ﻣﺠﺴﻤﻪی ﺿﺤﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﺭ موزەی ﻟﻮﻭﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﻪ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺍﺳﺖ. ﺿﺤﺎﮎ ﺩﻭ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ “ ﺩﺭ ﺗﺤﺮﯾﻒ ﻫﺨﺎﻣﻨﺸﯿﺎﻥ ﻣﺎﺭﻫﺎ ﺑﺮ ﺩﻭﺵ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﺩﺭ ﺣﺎلی کە ﻣﺎﺭﻫﺎ ﺑﺮ ﺩﺳﺖ ﺿﺤﺎﮎ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﻘﺪﺱ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﮕﻬﺒﺎﻧﯽ ﮔﻨﺠﻬﺎﯼ ﺯﻣﯿﻨﯽ ‏( ﮐﺸﺎﻭﺭﺯﯼ ‏) ﺩﺍﺭﻧﺪ -” ﺩﺭ کورﺩﺳﺘﺎﻥ زیردست ﺗﺮﮐﯿﻪ(شمال کوردستان) ﻭ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﺑﺎﺗﻤﺎﻥ، ﻭﺍﻥ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﺷﻬﺮﻫﺎ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﺎﺩ “ ﺷﺎﻣﺎﺭ ” (شاماران) ﺑﺮ ﺳﺮﺩﺭ ﻣﻐﺎﺯﻩﻫﺎ ﻭ ﺧﺎﻧﻪﻫﺎ ﻭ ﮐﻮﭼﻪها دیدە میشود – ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﻫﺎ ﻭ ﻣﮑﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭنﺩ ﮐﻪ ﺍﺳﺎﻣﯿﺸﺎﻥ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﻨﺪﻩﯼ ﻓﺮﻫﻨﮓ میترایی ﺍﺳﺖ ﻣﮑﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﭼﻮﻥ : ﺁﺭﻣﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺑﺎﻧﻪ، ﻣﺎﺭﺍﯾﻮﺍﻥ‏( ﻣﺮﯾﻮﺍﻥ ‏) ،ﻣﺎﺭﮔﯿﺎﻥ، ﻣﺎﺭﺍﻧﮑﺎﺭ، ﮐﺎﻧﯽﻣﺎﺭﺍﻥ، ﺳﻮﻣﺎﺭ، ﺗﭙﻪﻣﺎﺭﺍﻥ، ﮐﺎﻧﯽﻃﻮﻣﺎﺭ ﻭ ﻣﺎﺭﮐﻮ ﻭ … ﮐﻪ ﻧﺸﺎﻥ ﺍﺯ ﻣﻘﺪﺱ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎﺭ ﺩﺍﺭﺩ .
ﺩﮐﺘﺮ ﺻﺎﺩﻗﯽ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺑﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﻘﺪﺱ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﺎﺭ ﺩﺭ ﻣﻠﺘﻬﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﻤﭽﻮﻥ ﻫﻨﺪﯼ، ﻣﺼﺮﯼ ﻭ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎﯾﯽ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻓﺮﻫﻨﮕﻬﺎ ﻧﯿﺰ ﻣﺎﺭ ﻧﻤﺎﺩ ﺯﺍﯾﺶ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺯﻧﯽ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﻧﻤﺎﺩ ﻣﺎﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪﺩﺍﺭ ﺷﺪﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽکنند. ﺩﺭ ﻫﻨﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎﺭ ﮐﺒﺮﯼ ﺑﮕﯿﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻓﺮﯾﻘﺎ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺯﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﺭﯼ ﭼﻮﺑﯽ ﺷﮑﻞ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.




“مشاهیر کرد” و پایان خوش یک میان‌پرده امنیتی

کاوه قریشی

فوستل دو کولانژ ۱،‌ مورخ ارتجاعی قرن ۱۹ فرانسه به مورخانی که مایل بودند عصری تاریخی را دوباره تجربه کنند، توصیه می‌کرد هر آنچه را که درباره جریان و حوادث بعدی تاریخ می‌دانند از ذهنشان دور بریزند. تز هفتم تزهایی درباره فلسفه تاریخ والتر بنیامین با ارجاع به این توصیه دو کولانژ شروع می‌شود. بنیامین با عزیمت از این نقطه، تلاش می‌کند ماهیت تاریخی‌گری را بر ملا کند. او در ادامه می‌پرسد پیروان تاریخی‌گری در واقع با چه کسانی همدلی می‌کنند؟ پاسخ او کوتاه و کوبنده است: فاتحان. بنیامین نتیجه می‌گیرد هر آنکس که از نبردی فاتح بیرون آمده، تا به امروز شریک مارش پیروزمندی است که در آن حاکمان امروز پا بر سر بر زمین‌افتادگان شکست‌خورده می‌نهند. حال آنکه از منظر بنیامین، گذشته را تنها با نوری که از امروز به رویش می‌تابد می‌توان تجربه کرد۲. بر خلاف رویه تاریخی‌گران که درصدد تملک تام و تمام گذشته هستند، ماتریالیست تاریخی میلی به تصاحب گذشته و تاریخ ندارد. او واقف است که ایماژ گذشته گریزان است و آن را تنها از خلال تصویری می‌توان تجربه کرد و به چنگ آورد که در لحظه بازشناسی‌اش، می‌درخشد و  دیگر هرگز دیده نمی‌شود. تصویر دیالکتیکی تاریخ به مجرد نزول بر زمان اکنون، چهارنعل از ما دور می‌شود.

والتر بنیامین، تز هفتم خود را با یادآوری غنایمی به پایان می‌برد که بنا به رسمی کهن، دوشادوش مارش فاتحان در حال انتقال است؛ غنایمی که به گفته او “ذخایر فرهنگی۳” نام دارند. ماتریالیست تاریخی با نوعی بی‌طرفی محتاطانه پی می‌برد که این ذخایر همگی بر آمده از خاستگاهی هستند که او نمی‌تواند بدون دهشت به آن بنگرد. وجود این ذخایر علاوه بر زحمت نوابغی که آنها را خلق کرده‌اند، مدیون رنج بی‌نام و نشا‌‌ن‌های هم‌عصر آنها هستند. هیچ سند و شاهدی از  فرهنگ وجود ندارد که در عین حال سند و شاهدی بر توحش نباشد.

چنانچه میشل لووی، از جمله معتبرترین مفسران او می‌گوید، بنیامین پیروان تاریخی‌گری را به اینهمانی‌کردن۴ با فاتحان متهم می‌کند. اینجاست که بنیامین ماتریالیست تاریخی را دعوت می‌کند که خلاف جهت آب پارو بزند. جهت آب همان حرکت رسمی تاریخ و  جهت خلاف آن ایستادن در جبهه سنت ستمدیدگان است. البته برای درک بهتر این استعاره، باید آن را در متن کلیات تفکر بنیامین و ایده‌های او برای فلسفه و تاریخ قرار داد. تاریخ نزد بنیامین نه صف‌کردن حوادث تاریخی به سبک مورخان تاریخ و رویدادنگارها یا اعتقاد به مسیر دیالکتیکی تاریخ به سوی  مقصدی مشخص، یعنی آزادی، بلکه توقف آن و درگیر کردنش در شکلی از دیالکتیک است که او در طرح ناتمام “پاساژها۵” از آن به عنوان دیالکتیک سکون۶ یاد می‌کند؛ دیالکتیکی که در آن، بر خلاف سنت هگلی/مارکسیستی منجر به سنتزی نهایی نخواهد شد. بلکه انقطاع، انقلاب و دیالکتیک در سکون، خود هدف است. میشل لووی در تفسیر خود از تز هفتم می‌گوید این دیالکتیک در میان فرهنگ و توحش جریان دارد. اشاره کنایی بنیامین به این نکته که هیچ مدرکی از تمدن وجود ندارد که در عین حال سندی بر اثبات توحش نباشد، اشاره است به سیر تکوین آثار “والای فرهنگی۷” در طول تاریخ که خلق آنها مدیون کار و رنج بردگان، ستمدیگان و کارگرانی است که در بدترین شرایط ممکن دست به خلق آنها زده‌اند؛ شگفتی‌های هنری، از اهرام مصر تا کلیسای نوتردام در پاریس، که نمایندگان فرهنگ والا هستند، بر اساس رنج ستمدیدگان و بر دوش آنها خلق شده‌اند.

ساده‌لوحانه خواهد بود اگر پنداشته شود بنیامین در این تز به فرهنگ در معنای عام [و انتقادی آن] یعنی هنر، ادبیات و سنت حمله و هر آنچه را تحت لوای فرهنگ مطرح است به زباله‌دانی حواله کرده است. خیر، او چنان‌چه لووی هم یادآوری می‌کند در تز ششم تاکید دارد که فرهنگ و سنت به “ابزار دست طبقه حاکم” تبدیل شده‌اند. آنچه مد نظر بنیامین است،‌ آگاهی از این نکته است که بررسی فرهنگ والا و فرهنگ در کلی‌ترین معنای آن، بدون بررسی نسبت آن با کارگران، بیکاران،‌ تهی‌دستان، مطرودان، رنج دیدگان و در یک کلام با جایگاه ستمدیدگان میسر نیست. هر جا که پای آثار فرهنگی عظیم در میان است،‌ آنجا باید پرسید که شرایط خلق این آثار چه بوده و دقیقا به چه ترتیبی به مرتبت “عظمت” برکشیده‌ شده‌اند. واقعیت این است که از نظر بنیامین فرهنگ به طور کلی و آنچه سرمایه‌داری تحت عنوان فرهنگ والا دسته‌بندی و قالب می‌کند، خود گناهکار و بخشی از سیستمی است که قصد دارد تاریخ را بدون ارزیابی نسبت آن با امروز و با رنج گذشتگان، در مسیر خطی به معاصرانی که خود وارث فاتحان هستند عرضه کند. بنیامین در برابر، چنانچه لووی از ریچار والین نقل می‌کند، در پی کشف پتانسیل اوتوپی‌گرای نهفته در آثار سنتی فرهنگ است که بدون تن دادن به دسته‌بندی‌های رایجی که در قالب قطعاتی ادبی و هنری جریان دارند.۸

بنیامین تزهای فلسفه تاریخ را در سال ١٩٤٠ در خلال جنگ جهانی دوم و در اوج قدرت رایش سوم نوشت. این تزها نه اشاراتی مستقیم به واقعیات موجود در آن برهه تاریخی، بلکه ناظر بر درکی کلی از مفهوم فرهنگ در دل تاریخ هستند. بدین‌ترتیب تزهای فلسفه تاریخ حامل درس‌هایی برای ماتریالیست تاریخی هستند که به یاری آنها می‌تواند در نبرد علیه فاتحان و وارثانشان همواره پیروز شود.

اما مصادف با همان دوره‌ای که بنیامین در تبعید پاریس تزهای فلسفه تاریخ را می‌نوشت، در جایی دیگری از جهان فرماسیون و دولتی در حال شکل‌گیری بود که امروز به نام ایران شناخته می‌شود. همزمان با گذار ایران به مدرنیزاسیون و پایه‌گذاری دولت ملت ایرانی در زمان رضاخان، فرهنگ و ذخایر فرهنگی به یکی از اصلی‌ترین واسطه‌های اعمال سلطه و استقرار نظم موجود درآمد. از تلاش برای احیای اسطوره‌ها و پس مانده‌های فرهنگی و جعل تاریخ ۲۵۰۰ ساله گرفته -که مالامال از این فرهنگ والاست-  تا ضرورت تاکید بر حفظ این میراث فرهنگی، جملگی در خدمت منافع طبقات حاکم و آن دور‌ه‌ای بوده‌اند که از آن به عنوان ایران مدرن یاد می‌شود.

 تصادفی نیست که در پی انقلاب ایران، حکومت موجود که از بسیاری جهات ادامه منطقی نظام پیشین بود، بلافاصله دست به گریبان فرهنگ می‌شود و با اعلام شورای عالی انقلاب فرهنگی، از این مفهوم به عنوان یکی از اصلی‌ترین واسطه‌های سرکوب علیه مردم استفاده می‌کند؛ شورایی که به سرآغازی جهت پاکسازی‌های سیاسی و مقدمه‌چینی برای ارتکاب جنایاتی مانند اعدام‌های دهه ۶۰ تبدیل شد. در دوره‌های بعد هم مفهوم استحاله‌شده فرهنگ، به ابزار دست حاکمان و حتی مخالفان آنها و روشنفکران تبدیل می‌شود. “گفتگوی تمدن‌ها” که اتفاقا میراث فرهنگی فرح پهلوی، همسر دیکتاتور سابق ایران بود، در کنار انبوه دیگری از مفاهیم و پروژه‌های فرهنگی بورژوایی دولت نئولیبرال موسوم به اصلاحات، به اصلی‌ترین میانجی سیاست‌زدایی در ایران تبدیل می‌شوند. روشن است که شدت و حدت این سیاست‌زدایی و فرهنگی‌سازی تا حدود زیادی بستگی به تجلی سیاست ضد دولتی در نقاط مختلف فرماسیون ایران داشت. می‌توان گفت نخستین موج سیاست‌زدایی پهلوی‌ها، گریبان نقاطی مانند کردستان را گرفت که تجربه متفاوتی از سیاست را پیش گرفته بود.

از آنجا که گفتار تمدن ۲۵۰۰ساله، “اصالت” ویژه‌ای برای “کردهای غیور، این فرهنگی‌ترین مردمان ایران” قایل بود، دم و دستگاه شاه ایران به سرعت دست به کار شد تا با نیرنگ “فرهنگ” به جنگ اشکال مختلف سیاست رهایی‌بخشی برود که سالها قبل و از زمان پدر او قد علم کرده بود.  پهلوی علاوه بر استخدام تعدادی مورخ و رویدادنویس که یا فارس بودند یا از “خانواده‌دار”های کرماشان و سنندج، مانند رشید یاسمی، از طریق ابزارهای مدرن مانند رادیو و تلویزیون با مرکزیت این دو شهر،‌ سعی بر تحمیل تفاسیر تاریخی خود و ایده‌ئولوژی حاکم کرد و بە مناسبت تقویت و تحکیم همان منطق، کتابی هم مطابق موازین رسمی نگاشت.۹ محتوای رادیو تلویزیون کردستان که در گفتار رسمی به سنندج و کرمانشاه تقسیم شده بود، علاوه بر تبلیغات نظام شاهنشاهی، عمدتا موسیقی کُردی، فولکفور، داستان‌ها و نمایش‌های رادیویی بود.

رادیو کردی تهران که  در آذرماه سال ۱۳۲۵ در شرایط اعلام جمهوری کردستان تاسیس شده بود، در سال ۱۳۳۹ با انتقال از تهران به رادیو کرمانشاه تغییر نام داد. برنامه‌های رادیو کرمانشاه ابتدا ۲ ساعت و در سال‌های اوج فعالیت و در زمان ریاست مظهر خالقی،‌ به ۱۲ ساعت رسید. این رادیو با فراز و فرودهای فراوانی روبرو بوده و چهره‌های مختلفی در آن فعالیت کرده‌اند. طیفی از حسن زیرک، سواره ایلخانیزاده و مجبتی میرزاده تا مظهر خالقی و شکرالله بابان را در بر می‌گرفت.

رادیو سنندج هم که پدیده‌ای مشابه رادیو کردی تهران و رادیو کرمانشاه بود، در سال ۱۳۲۷ و بعد از سقوط جمهوری کردستان تشکیل شد. این رادیو، متعلق به ارتش، از طریق بلندگوهایی که بر بام ساختمان‌های دولتی نصب بودند برنامه‌های خود را با این جمله‌ای آغاز می‌کرد که همزمان برملا کننده و بیان‌کننده محتوی آن بود: “اینجا ایران است،‌ رادیو سنندج.”

صدای هنرمندان و شاعرانی مثل حسن زیرک و سواره ایلخانیزاده به سرعت از این مراکز حذف و به حاشیه رانده شد. رادیو کرمانشاه که در سال ۱۳۳۹ به رادیو تلویزیون تبدیل شد، با اینکه توانسته بود رسالت صوری خود یعنی میراث فرهنگی را واقعا به جا بیاورد و تلی از افسانه‌ها و اساطیر کردی را که قرن‌ها سینه به سینه نقل شده بود، حواله انبار ذخایر فرهنگی کند، اما در به جاآوردن رسالت اصلی خود،‌ یعنی سیاست‌زدایی و فرهنگی‌سازی، نمایشی شکست خورده بود. در سا‌لهای فعالیت رادیو کرمانشاه به عنوان قدیمی‌ترین در این نوع، علاوه بر جمهوری کردستان که این رادیو پیامد آن بود، حزب دمکرات کردستان تشکیل شد، شاخه انقلابی این حزب برای نخستین‌بار چرخ مبارزات چریکی علیه نظام شاهنشاهی را به حرکت در آورد. نطفه‌های کومله بسته و رویه‌ای از مبارزات رهایی‌بخش آغاز شد که سرانجام در قالب اشکال مختلف مبارزات سیاسی از خلال جمعیت‌ها و نهادهای دمکراتیک به انقلاب سال ۱۳۵۷ منجر شد.

با رخداد انقلاب ایران، تا جایی که به کردستان مربوط می‌شود، گسستی بنیادین در مناسبات قدرت صورت نگرفت. رژیم جدید نیز که مساله کُرد را یک مساله امنیتی می‌دید، همزمان با اشغال شهرها و سرکوب لجستیکی، با سلاح فرهنگ و به همان منظور نظام پیشین وارد عمل شد. حکومت نوپا، با مدیرمسئولی قرارگاه خاتم‌الانبیای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، اقدام به چاپ مجله سروه و تاسیس انتشارات صلاح‌الدين ايوبی کرد که می‌توان آنها را نسخه‌های مکتوب پروژه رادیو کرمانشاه محمدرضا پهلوی برای کردستان دانست. مجله سروه از سوی “کارگزاران محلی” و با محوریت فولکلور، ناب‌گرایی زبانی و تقلیل زبان کُردی به دستور زبان اداره می‌شد. کارگزاران این پروژه که پیش از سروه توانسته بودند در جریان کنگره چهارم حزب دمکرات کردستان، شقه‌ای ایجاد کنند و برخی از مبارزان سیاسی را به منظور “خه‌بات کولتووری” از احزاب جدا و به داخل روژهلات برگردانند، اما نتوانستند کوچکترین وقفه‌ای در جریان سیاست ایجاد کنند.

 نگرش امنیتی فرهنگی‌ساز به همین شکل در دوران موسوم به سازندگی و گذار حکومت ایران به نیولیبرالیسم هم ادامه پیدا کرد. در دوران موسوم به اصلاحات، فرهنگ رسما تبدیل به کار و کاسبی شد. صاحبان قدرت،‌ نمایندگان پارلمان و دنباله‌روان اصلاح‌طلبی در کردستان یکی بعد از دیگری مجوز مطبوعات دوزبانه می‌گرفتند. زبان کردی به مدت یکی دو سال تبدیل به واحدی اختیاری در دانشگاه‌ها شد و بحث‌های “حقوق فرهنگی” در چهارچوب “قانون”، رونق بی‌سابقه‌ای به خود گرفت. انجمن‌های “فرهنگی ادبی” در ضمن وزارت “فرهنگ و ارشاد” شروع به فعالیت کردند. هدف همان آرمان قدیم بود: سیاست‌زدایی.

با شکست پروژه اصلاحات،‌ و به قدرت رسیدن  باند احمدی‌نژاد و رحیم‌مشایی یا همان “حلقه ارومیه۱۰” که از بانیان سیاست‌های فرهنگی جمهوری اسلامی در کردستان بودند، فرهنگ به معنی ادب و هنر به حاشیه رفت. در مقابل دست کسانی مانند عرفان قانعی‌فرد۱۱، که وارثان خلف رشید یاسمی بودند، برای رویدادنویسی و تحریف حتی تاریخ رسمی از هر زمانی بازتر شد. در این دوره تعارفات مرسوم فرهنگی دولت‌های قبلی کنار رفت و صراحتا جای خود را به چوبه دار داد. نهادهای اطلاعاتی این دولت در سال ۱۳۸۹ با حمله به مراکز فرهنگی و مدنی، علاوه بر تعطیلی برخی از آنها، اقدام به بازداشت گروهی از “فعالان فرهنگی” کردند.

در پی به قدرت رسیدن حسن روحانی‌، وارث نیولیبرالیسم هاشمی رفسنجانی، درکردستان بحث‌ها پیرامون فرهنگ باردیگر داغ شد. او بیانیه‌ای ده-ماده‌ای منتشر کرد که در آن بر انواع و اقسام “حقوق فرهنگی اقوام  و ادیان و مذاهب” تاکید شده بود. علی یونسی، وزیر سابق اطلاعات در دوره خاتمی را نیز به دستیاری انتخاب کرد تا بر خلاف دولت‌های قبلی، بدون هیچ نقابی چهره امنیتی خود را در معرض دید همگان بگذارد. به قدرت رسیدن روحانی مصادف بود با انقلاب روژآوا که به رهبری کردها در شمال سوریه هدایت و تقویت می‌شد و تاثیرات مضاعفی نیز بر کردهای روژهلات گذاشته بود. همین علت مضاعفی شد تا ماشین امنیتی دولت روحانی بلافاصله تصمیم بگیرد ادبیات کردی را به رشته‌های دانشگاه کردستان درسنندج بیفزاید و زبان کردی نیز به صورت آزمایشی در برخی مدارس در سطوح ابتدایی تدریس شود. مورد اول به سرعت متولیانی پیدا کرد و اجرایی شد. اما در مورد تدریس زبان مادری، جز چند مدرسه در شهرهایی مثل سقز، به مرحله اجرا درنیامد. دلیل آن روشن بود. پیشبرد چنین پروژه‌ای نیازمند تولید “متخصص” بود. به کردی‌دانانی که زبان را پنهانی، در آکادمی‌های موازی و در شرایط ممنوعیت نسبی یاد گرفته بودند نمی‌شد اعتماد کرد. به این ترتیب رشته ادبیات کردی با بودجه مشخص تعریف و اجرایی شد تا بتواند به ماشین دیگری برای تولید “متخصصان زبان و ادبیات کردی” تبدیل شود؛ به کسانی که تربیت‌شده نظام نابرابر و ایدئولوژیک آموزشی ایران هستند.

یکی از اوج‌های پروژه امنیتی فرهنگی‌سازی در کردستان، برگزاری کنگره‌ای است برای “مشاهیر کرد”؛ کنگره‌ای که بررسی سیر شکل‌گیری آن، بحث فوق  را به آنچه ابتدا مطرح شد، گره می‌زند. این کنگره به ابتکار “دانشگاه کردستان”، به مدت دو روز در سنندج برگزار شد. هدف آن گویا علاوه بر تجلیل از مشاهیر کرد،‌ “معرفی و شناساندن مردم کرد” به جهانیان بود. در پایان به “مشاهیر برگزیده” که اکثرا مرد بودند، “کلید طلایی شهروندی و تمدن” اهدا شد.

علی یونسی در پیامی به نقل از حسن روحانی در افتتاحیه این گنگره گفت “کردها یکی از  قدیمی‌ترین و فرهنگی‌ترین مردمان”ی هستند که “همیشه ایران را خاستگاه فرهنگی” خود دانسته‌اند. در همین مراسم استاندار کردستان، از کردستان به عنوان “استانی فرهنگی و هنری” یاد می‌کند. تاکید بر امر فرهنگی در بخش دیگری از سخنان یونسی به اوج می‌رسد: “بنابر فرمایش مقام معظم رهبری ما مردم کرد را به عنوان یک مردم فرهنگی می‌شناسیم.” این نقل‌قول به واضح‌ترین شکل ممکن سیاست‌های انکارگرایانه (و شبه‌نازیستی) حکومت ایران علیه کردها و جوهر سیاست‌زدایی و فرهنگی‌کاری سیستم را برملا می‌کند.

این کنگره را می‌توان از بسیاری جهات،‌ پایانِ خوش (هپی اندینگ) نمایش عصر نیولیبرالیسم ایرانی در کردستان دانست. شاید با مسماترین بخش این کنگره، بازگشت مظهر خالقی، خواننده موسیقی فولکلور کردی بعد از چند دهه سال به زادگاهش، سنندج، بود. خالقی که بی‌تردید یکی از محبوب‌ترین و پرآوازه‌ترین خوانندگان موسیقی فولکلور کردی است،‌ به واسطه ریاست چندین سالە بر رادیو تلویزیون کرمانشاه، برای سال‌های متمادی متولی اصلی سیاست‌های فرهنگی حکومت ایران در کردستان بود. او متولد یک خانواده سرشناس سنندج و تحصیل کرده فیزیک در دانشگاه تهران است، با انقلاب ایران به انگلستان رفت آنجا با تاسیس یک مرکز فرهنگی کردی به زندگی ظاهرا “غیرسیاسی” خود ادامه داد. با حمایت‌های هنگفت مالی جلال طالبانی، که باجناق او بود، در سال ۲۰۰۳ به سلیمانیه بازگشت تا انستیتو میراث فرهنگی کرد را تاسیس کند. هدف این انستیتو، که از امکانات وسیعی برخوردار است، “تاسیس آرشیو فرهنگی و میراث شفاهی کردستان به شمول اقلیت‌های دینی که خود را در چهارچوب هویت ملی کردی تعریف می‌کنند، جمع‌آوری فرهنگ شفاهی شهروندان کرد، توسعه فرهنگی مردم کردستان” اعلام شده است.۱۲

چنانچه از اهداف این انستیتو پیداست، کار آن چیزی نیست جز تلنبار کردن میراث فرهنگی و تلاش برای ثبت، توسعه و تکرار آنچه که بوده و هست. به همین جهت بازگشت مظهر خالقی، مدیر این انستیتو به زادگاهش که با حواشی زیادی همراه بود، نسبت مستقیمی با اهداف برگزارکنندگان کنگره بین‌المللی مشاهیر کرد دارد. هر دو در اموری مشترک هستند: فرهنگ‌سازی، همدلی و اینهمانی کردن با فاتحان. کنگره “مشاهیر کرد” که نخواهد نسبتش را با گذشتگان، آنچنان که باید تعیین کند، همان رسالت را به انجام رسانده که فوستل دو کولانژ توصیه می‌کرد: بررسی یک دوره تاریخی بدون در نظر گرفتن حوادثی که پیش و بعد از آن رخ داده‌اند.

در کنگره مشاهیر کرد اتفاق مهم دیگری هم افتاد. در حضور همزمان مظهر خالقی و عالی‌رتبه‌ترین مقامات امنیتی ایران در تمام ادوار، گروهی دانشجوی زبان و ادبیات کردی روی صحنه می‌روند تا مراسم فارغ التحصیلی و ادای سوگند را به جا بیاورند. این گروه قرار است نخستین گروه تربیت‌شدگان جمهوری اسلامی باشد برای “ترویج زبان و ادبیات و فرهنگ کُردی.” آنها از فردا به مدارس کردستان خواهند رفت تا کودکان کرد را با زبان مادریشان آشنا کنند؛ زبانی فارغ از محتوی رهایی‌بخش که از بیان آنچه پیش از استقرار آن رشته در دانشگاه کردستان بر مردم و نسل‌های گذشته رفته، عاجز است. آنها به سهولت هرچه تمام تر به برگ برنده دولت تبدیل می‌شوند تا شاهدی باشند بر آنکه جمهوری اسلامی ایران بر خلاف مثلا ترکیه اجازه می‌دهد کودکان در مدرسه زبان مادریشان را یاد بگیرند. کار و رسالت نهایی آنها هم روشن است: تلنبار کردن امر فرهنگی، سیاست‌زدایی و خودداری از بیان محتوی سرکوب شده و پشت کردن به رنج گذشتگان و آنان که در شرایط انقلابی به تهیه جزوات آموزش زبان کردی پرداختند؛ جزواتی که در آنها برای آموزش حرف “ک”  از “کارگر” و “کارخانه” مثال زده می‌شد نه از “کوکب خانم” و “پاکیزگی زن.۱۳” هر چند در کانون همین آکادمی و در میان دانشجویان آنها، همواره کسانی هستند که ریسک بر خلاف جریان آب پارو زدن را به جان بطلبند و راه خود را از مسیر رسمی تاریخ جدا کنند؛ امری که به یک سنت تاریخی گره خورده و آخرین‌بار از خلال “انجمن ادبی‌ و هنری”های دوره‌ اصلاحات خاتمی تجربه شده است.

همنوایی فرهنگ با سلطه یا تقلیل امر سیاسی به فرهنگ در معنای مصادره شده آن، همان پروژه‌ای است که از رضاخان تا حسن روحانی همواره “ابزار دست طبقه حاکم” بوده است. کنگره مشاهیر کرد همان “مارش پیروزمندی” است که طی آن فاتحان امروز از طریق “همدلی”، خود را با فاتحان گذشته “اینهمان” می‌کنند. آنها با جشن و پایکوبی شروع به جمع‌آوری قسم بیشتری از “ذخایر فرهنگی” می‌کنند تا نهایتا رئيس فلان انستیتوی کردی در باشوور بتواند “محتوی ذخیره شده” را در چمدانش “انباشت” و به قصد “آرشیو کردن” در تاریخ با خود ببرد. تا بدین ترتیب قطاری که از یک قرن پیش حرکت خود را روی ریل مستقیم تاریخ آغاز کرده بود،‌ بتواند به مسیر خود، که همانا حرکت به سمت “فاجعه” است، ادامه دهد. و این همان وضعیتی است که بنیامین در یکی دیگر از تزهای فلسفه تاریخ نسبت به آن هشدار می‌دهد:‌ “اینکه همه چیز همانطور که هست پیش می‌رود، خود فاجعه است.” 

ذخایر و غنایم فرهنگی را شاید بتوان به واسطه انواع و اقسام نمایشگاه، موزه، یادمان‌ها، کنگره‌ها، کنفرانس‌ها و با محوریت “معرفت” و از خلال “طوفان زباله‌های تاریخی” منتقل کرد، اما “قطار فرهنگ” هرگز نخواهد توانست محتوی حقیقت یا حتی قسمی از آن را منتقل کند.  انتقال معنا و تاریخ، سنت و معرفت تاریخی، آنطور که مارکس می‌گوید همان گذشته به مثابه “جسد مرده” است که همواره “بر دوش زنده‌گان سنگینی می‌کند.”

بر خلاف جریان راست محافظه‌کار، که همواره کوشیده است تاریخ را به عنوان مساله‌ای فرهنگی، اخلاقی و انتقال‌پذیر جا بزند، بنیامین تاریخ را محصول شوک “سنت” و “سازمان سیاسی” و تنش دائمی میان آنها می‌داند. به همین ترتیب، تاریخ روژهلات کردستان و شهری مثل سنندج را نباید آنطور که “خالقی” توصیه می‌کند، با ارجاع به “پرنسس مستوره اردلان” و “مردوخ‌ها” و “انستیتو میراث فرهنگی” او فهمید، بلکه تاریخ این شهر را باید در برخورد سنت‌های تاریخی و دیالکتیک همیشگی آنها با سازمان سیاسی فهمید. با ارجاع به سنت شهین باوفا، کاک شوان‌ها، ‌صدیق کمانگرها و اکنونی‌کردن سنت‌هایی مانند “مقاومت ۲۴ روزه”، “اعتصاب غذای زندانیان سیاسی” و “کوچ تاریخی مریوان” است که می‌توان انتقال ناپذیری گذشته را در هیئت تصویری گریزان، غیرقابل تملک و در عین حال ملانکولیک بیان کرد.

یادداشت‌ها:

۱. Fustel de Coulanges

۲.  Walter Benjamin (2011), „Über den Begriff der Geschichte“ (1940), P. 959.

۳. Kulturgut

۴.  Identification affective

۵.  Das Passagen-Werk

۶.  Dialektik im Stillstand

۷.  The works of “high culture”

۸.  Micheal Löwy (2016), p.55.

۹.  این کتاب که تحت عنوان “کُرد و پیوستگی نژادی و تاریخی” در سال ۱۳۱۶ منتشر شد، “کُردان”ا را شعبه‌ای از “نژاد آریایی”  ایرانی معرفی می‌کند.

۱۰.  تیم محمود احمدی‌نژاد، رئيس جمهور پیشین ایران از‌‌ همان سال‌های ابتدای انقلاب شکل گرفت و در مقاطع مختلف و با محور شدن دوباره او جمع شده‌اند. از این گروه نیز در تحلیل‌های مختلف با عنوان “حلقه ارومیه” نام برده شده است که اشاره‌ای است به نخستین همکاری مشترک در کردستان و بخش‌های کردنشین آذربایجان غربی. به گفته محمدجواد حق‎‌شناس مدیرمسوول روزنامه اعتماد ملی، فعالیت‌های “حلقه ارومیه” در قبل از انقلاب در قالب انجمن اسلامی علم‌ و صنعت کلید‌ خورد و هسته اولیه آن‌ها شکل گرفت. ترکیبی که آنجا هست، ترکیبی از اساتید مسلمان علم ‌و صنعت و ترکیبی از دانشجویان که به هر حال گرایش مذهبی دارند و به نوعی این مذهب بود که آن‌ها را به هم نزدیک کرد و در عین حال در مباحثی که دنبال می‌کنند، با حکومت وقت زاویه دارند.

۱۱.  از اصلی‌ترین و در عین حال منفورترین رویدادنگاران جمهوری اسلامی برای تحریف تاریخ کردستان.

۱۲.  برگرفته از بخش انگلیسی انستیتو مراث فرهنگی کُرد: به این نشانی: https://bit.ly/32916Pm (تاریخ بازدید: جولای ۲۰۱۹)

۱۳.  به ترتیب اشاره به کتا‌‌‌‌ب‌های کومله بعد از انقلاب ۵۷ برای آموزش زبان کُردی به کودکان و کتاب‌های مرحله ابتدایی جمهوری اسلامی در دهه ۱۳۷۰ است.

منابع:

Walter Benjamin (2011), „Über den Begriff der Geschichte“ (1940), in Gesammelte Schriften, II, Frankfurt am Main, p.975.

Micheal Löwy (2016),  Fire Alarm, Reading Walter Benjamin’s On The Concept Of History, Verso

 




تسخیر زن در فرهنگ پارسی/فارسی و آزادی زن در بی فرهنگی ماد/کرد

روز 8 مارس است.
هێرش قادری

تسخیر زن در فرهنگ پارسی/فارسی و آزادی زن در بی فرهنگی ماد/کرد:

آستیاگ (پادشاه ماد) دختری به نام آموتیس -ماندانه- داشته که با «اسپی تاماسِ» مادی،ازدواج کرده است. بعد از تسخیرِ ماد توسط کوروش، کوروش، اسپی تاماس را کشته و زن وی (آموتیس/ماندانه/ماندانا) که دختر آستیاگ است را- طبق روایت افسانه ای، مادر خود کوروش- به زنی گرفت (کاسیاس به نقل از بریان، همان، ۸۰) چونکه در پادشاهی ماد، در صورت نداشتن پسر، تخت سلطنت به داماد می رسید، کوروش با کشتنِ اسپی تاماس (دامادِ آستیاگ) و تسخیر زن او (ماندانا/ماندانه/آموتیس) خود را داماد مادها کرد و مدعی سلطنت مادها شد. احتمال اینکه بعدا بردیا -که شورش مادی علیه پارس ها را زنده کرد- از همین آموتیس بوده باشد، بعید نیست. بنابراین، همانطور که کوروش نه با رضایت و خواستگاری از دختر آستیاگ، بلکه با کشتن شوهرش و با زور وی را تصرف کرد، همانطور هم مادها را نه با رضایت، بلکه با خشونت تسخیر کرد. کشتن مرد خانه (اسپی تاماس) و تسخیر زن او (آموتیس) نمادی از کشتن سرپرست خانه ی ماد، آستیاگ، و تسخیر خانواده ی او، سرزمین ماد بود.
تأکید مهریشت بر پیمانِ میان پدر و پسر، پدر زن و داماد و… که ثوابش بیشتر از دو دوست است، نفى قانون طبیعی و حق از پیش تعریف شده ی پدر بر پسر است. مهریشت میخواهد تمامی روابط، براساس رضایت و توافق افراد شکل گیرد و هر گونه حق طبیعی و سلسله مراتب را چه بین پدر و پسر، چه شاگرد و استاد یا حتی فرمانروا و رعیت، از بین ببرد و تمامی روابط اجتماعی را براساس توافق و رضایت دو طرفه شكل دهد. اینکه پیمان میان دو همشهری ثوابش فقط بیست برابر است، به این دلیل است که میان دو همشهری، فقط پیمان ایجاد رابطه می کند،اما میان پدر و پسر صد برابر است، چون به غیر از پیمان، میان پدر و پسر، رابطه ای از پیش تعیین شده براساس سلسله مراتب پدرخواندگی و حق طبیعی پدر بر پسر هست، که هدف مهریشت از بین بردن آن رابطه ی از پیش تعیین شده ی حق طبیعی پدر بر پسر است. پیمان مهریشت، کاملا مصنوعی و ضد طبیعی است که حتی رابطه ی پدر و پسر-که طبیعی ترین روابط است و امکان حق خوری پسر توسط پدر بیشتر اتفاق می افتد- براساس اختیار و رضایت دو طرف شکل بگیرد و هرگونه حق طبیعی و سلسله مراتبی را منکر می‌شود.
پیمان میان مادر و پسر، که در مهریشت به آن اشاره شده نیز، در همین راستا است. «اگلینگ نمی خواهد پیوند مادر و پسر را پیمان بنامد و پیوند دوستی را آورده، اما در میترا رابطه ی مادر و پسر نیز پیمان است، نه طبیعی بل باید آنرا ساخت» (تيمه، همان، ۴۵) حتی رابطه ی پسر و مادر که عمیق ترین احساسات انسانی در آن متجلی است، باید بر اساس رضایت دو طرفه و ساختگی باشد. چون در آیین میترا نه هیچ حقوق و تابویی آسمانی و از پیش تعیین شده، نه هیچ حوزه ی نااندیشیده ی انسانی و غرایز تاریکِ سرکوب شده، وجود ندارد. وقتی هیچ ماهیت و رابطه ای از پیش تعریف شده، برای انسان و روابط انسانی تعریف نشده و با تصنعی و توافقی کردن کل روابط انسانی، بدون هیچ محدودیتی اجازه ی اگزیستنس شدنِ واقعی هستی انسان را می‌دهد، آیا عمق نظريات #فمینیسم که ماهیت ذاتی سلطه ی مرد بر زن و تفاوت ذاتی دو جنس را ارائه میدهد را نمی توان از آیین میترا استخراج کرد؟ شاید میترا بسیار عمیق تر از فمینیسم، توان احیای حقوق زن را بدون مسخ زنانگی،بدون توجه به تنانه گی صرف زنان داشته باشد، چون، آیین میترا با جنسیت و رفتارهای غریزی دو جنس کاری ندارد، بلکه هرچه که باشد باید براساس توافق و رضایت شکل گیرد نه حق از پیش تعریف شده ی تسلط مرد بر زن و…! ایزدان دیو و پری، دئوه – پئریکا نامیده می‌شوند که در میان مادی های باستانی بدانها اعتقاد داشتند. دیگر ایزدان مادی به دیوان تنزل یافتند. پیریکا pairika نام دیو دیگری در وندیداد است. اسم مؤنث زن، جادو، پری یا زن افسونگری است که با زیبایی خود، مردم را فریب می‌دهد
(وندیداد، فرگرد۱ بند ۱۹)




زریاب کوردی استاد فارابی و موسیقی ایرانی

ناشنيده هايي از تاريخ هنر
زرياب ايراني – زرياب كوردی

نام داده شده عربي او ابو الحسن علي ابن نفيه ، و نام هنري و اشتهارش زرياب بود . در كتب تاريخ موسيقي قديم و جديد در ايران و جهان از او به عنوان موسيقيدان ايراني نام برده ميشود . در ٧٨٩ ميلادي بدنيا امد و در سال ٨٥٧ وفاتش ثبت گرديده . نوازنده بربط ( عود) بود . فارابي از دو عود نام ميبرد ؛ عود جاهليت و بربط ايراني كه نام عود جاهليت را بر خود ميگذارد . زرياب شاگرد اسحق موصلي و از نوازندگان طراز اول دربار هارون بود . شاعر، خواننده ، نوازنده و اهنگساز بود و در كنار موسيقي و شعر از علوم ستاره شناسي ، خطاطي و بسياري ديگر نيز بهره داشت . او به تكوين ساز عود با اضافه نمودن سيم چهارم و همچنين تغييراتي در نوع سيم و مضراب ميشود و مورد توجه موسيقي پژوهان زمان خود و دربار قرارميگيرد . اين توجه باعث حسادت و اختلاف استادش اسحق موصلي با او ميشود تا بدانجا كه او مجبور به ترك دربار هارون شده و به عنوان موسيقيدان برجسته در دربار عبدالرحمان در كوردباي اسپانيا مستقر ميشود .
اولين مدرسه موسيقي عود و يا لوت را تاسيس مينمايد و بنيان موسيقي متاثر اندالوز را از موسيقي ايران و شرق ميگذارد كه بعد ها تبلور خود را در موسيقي فلامنكو نشان ميدهد . فرزندان او نيز پس از مرگش مكتب و سبك او را ادامه ميدهند . نكته جالب در اين است كه زرياب و استادش اسحق موصلي هر دو كورد بودند و اساتيد برجسته موسيقي ايراني در زمان خود . بگفته جرج فارمر در ان دوره دو بربط خراساني و كوردی از مهمترين بربط ها و به مثابه سازهاي رسمي با نوازندگان برجسته خود بودند . اصول تئوريك و مقامي موسيقي زرياب و استادش اسحق موصلي همان اصولي بودند كه فارابي انها را بر اساس موسيقي ايراني زمان خود تدوين نموده بود كه زبان مشترك موسيقي و مدگردي در امپراتوري اسلامي گرديد . يك تئوري مقامي مشترك از شمال افريقا تا اندالوز اسپانيا . زرياب ايراني عنوانيست كه اين نوازنده و موسيقيدان كورد از خود در كتب تاريخ موسيقي برجاي نهاد و بسياري بر اين اعتقادند كه حضور او در اسپانيا سبب ساز تحولات عظيمي در طرح موسيقي سازي اروپا گرديد . بلا بارتوك در اوايل قرن بيست در سفري تحقيقي به اسپانيا با ديدن نوازندگان دوره گرد و بيمايه با حسرت ميگويد ؛ كجاست ان موسيقي و مكتب اموزشي زرياب ايراني . در سال ١٩٨٨ بەدعوت اكادمي دوستداران گيتار والنسيا براي يكهفته كلاس اموزشي و كنسرتي نيز در انجا برگزار ميكنم ، در پاسخ به پرسش خبرنگاري كه با طنز ميپرسد چگونه يك ايراني به مهد گيتارنوازان مي ايد من نيز با طنز و اما با واقعيت در خود نهفته ميگويم : قرنها پيش اجداد من موجب شدند تا اين ساز بدين سان در دست شما شكوفا گردد و من امدم تا ميراث اجداديم را بگيرم .

باري فراموش نكنيم كه زرياب ايراني كه در زبان اسپانيايي او را پاخارو نگرو هم خطاب ميكردند (پرنده سياه ) يك موسيقيدان كورد و يا كرد- ايراني بود و سهم اين مردم و فرهنگ را در ساختن بناي فرهنگ و هنر اين مرز و بوم نبايد ناديده انگاشت.

سیروس ملکوتی

http://www.bokan.de/laperekan/nuseran/Braym/qeredaxi%20kamkarekan%20xalqi.pdf

ناشنيده هايي از تاريخ هنر ؛زرياب ايراني – زرياب كردي : نام داده شده عربي او ابو الحسن علي ابن نفيه ، و نام هنري و…

Posted by Sirus Malakooty on Tuesday, December 4, 2018

 




كريو (keriv) – قرارداد اجتماعی کوردها

كريو (keriv) يك رابطه غيرخويشاوندي و سببی است که در نهایت تبدیل به پیوندی مستحکم اجتماعی می‌شود. این سنت دوهزار سال است كه در بين کوردها خصوصا كرمانجها مرسوم است و معادلی براي آن درفارس، ترک و عرب موجود نیست.
دراين پيمان دوخانواده باهم عهد ميبندند كه درتمام مراحل زندگي يار وياور هم در غم وشادی، جنگ، برداشت محصول در كنار هم باشند. کریو ازبستگان وازعموزاده گانی که ،اصطلاحا پسمام نامیده می‌شود وچندین نسل است که دورشده باشند، هم گفته می‌شود. این نەریت و رسم برای اینکه ریشه اولاد فراموش نشود بسیار اهمیت دارد.
كريو در جمع آوري محصول ,در برپايی جشن عروسی ودر غم ها وغصه ها دركنار هم هستند. اين رسم صفا وصميميت، برادری، اتحاد سرزمینی را با تعهداتی زيبا وبرازنده,همراه كرده واميد درزندگي راسالها به ارمغان می آورد. این نەریت کوردی یکی از زیباترین پیوندهای اخوت و برادری را بوجود آورده که برخلاف سایر اشکال آن در دنیای غرب که فقط مختص به مردان و انجمن‌های سری گاها با نیات پلید میباشد، در سطح خانواده و واحد سالم‌تر اجتماعی است و زن در آن نقش مهمی دارد. رسمی كه بسياري ازملل متمدن جهان شايد نام آن را نشنيده باشند وبايد در نەریت و فرهنگ کوردان كرمانج می‌توان یافت.
كريو اين سنت پسنديده اكنون درحال فراموش شدن است ,باید با احيای اين سنت زيبا,نگذاريم اين آيين و نەریت کهن ومنحصر به فرد فراموش شود. درموسيقي كرمانجی ودرسه خشتی ها واژه كريو بارها به كار برده شده است : هەڵه بانە كریڤ كە ,با بەرخان دریف كە (برو كريو راصدا كن ,بياد بره ها را دريو كند) (دريو نشان شناسايي است كه معمولا با برش گوش يا داغ كردن صورت انجام ميشود)



جانگوهای رها از بند کردستان

شۆڕش کوردستانی

 

در این نوشتە بە تحلیل فیلم جانگوی رها از بند و ارتباط آن با مسئلە بردگی و اسارت در کردستان توسط دولت ایرانی و عوامل آن می پردازم.

خلاصە فیلم: فیلم (جانگوی رها از بند Django Unchained) ساختە کوینتین تارانتینو (Quentin Tarantino) داستان بردەای است کە بە نام جانگو با بازی جیمی فاکس (Jamie Foxx) . جانگو توسط دکتر کینگ شولتز (King Schultz) با بازی زیبای کریستوفر والتر (Christoph Waltz) کە در اصل یک شکارچی خلافکاران (bounty hunter) است رها می‌شود. فکر و ذکر جانگو یافتن همسرش برومهیلدا (Broomhilda) با بازی کری واشنگتن (Kerry Washington) است. جانگو در امر شکار خلافکاران بە دکتر شولتز کمک می کند و دکتر شولتز نیز بە جانگو قول می دهد پس از سپری شدن زمستان در یافتن همسر جانگو، برومهیلد، او را کمک کند. در بهار سال بعد آن دو درمی یابند کە برومهیلدا در مزرعەای بزرگ در می سی سی پی متعلق بە آقای کالوین کاندی (با بازی لئوناردو دیکاپریو Leonardo DiCaprio) مشغول کار (بردگی) است. آن دو نقشە ای برای نجات برومهیلدا می کشند و بە مزرعە کالوین کاندی می روند. متاسفانە نقشە آنها برای نجات برومهیلدا لو رفتە و باعث درگیری در عمارت آقای کاندی میشود. در این درگیری کالوین کندی بردەدار و دکتر شولتز کشتە میشوند. سرانجام پس از کش و قوس های فراوان جانگو یک تنە بە مزرعە آقای کاندی حملە می کند، همە تفنگچی های سفید پوست و نژاد پرست را از پا درآوردە، برومهیلدا را آزاد و عمارت با شکوە کاندیلند را با خاک یکسان می کند.

این فیلم بە شکل واقع گرایانەای داستان بردگی و رهایی در آمریکای قبل از لغو بردگی را نشان می دهد . شخصیت جانگو چە بە صورت فیزیکی چە ذهنی بردە نیست. جانگو رها شدە از همە بندهاست. کردستان خالی نیست از جانگو. خالی نیست از کسانی کە جان بر کف و رها شدە از بند اسارت فیزیکی و ذهنی ایرانی حاضرند خنجر انتقام را در قلب دشمن ایرانی فرو کنند. اما متاسفانە جانگوهای کردستان برخلاف جانگوی فیلم آقای تارانتینو زیاد بخت با آنها یار نیست. جانگوهای کردستان چون رامین حسین پناهی گرفتار احزاب فاسد و وابستە ای می شوند کە تمام هم و غمشان ایران و ایرانی بودن است. سرکردە های احزابی کە فقط و فقط دنبال منافع شخصی شان هستند.

یکی دیگر از شخصیتهای نشان دادە شدە از بردگان در این فیلم بردەهای کارگر هستند. جماعت زیادی از بردەها (چە مرد و چە زن) همانظور کە در فیلم نشان دادە شدە و در واقعیت آمریکا هم چنین بودە است، بە سخترین کارها مشغولند. آنان انسانهای سختکوش و باشرافتی هستند کە نژاد پرستان سفید پوست از نیروی کارشان جهت منافع خود استفادە می کنند. بە نظر بندە متناظر این برده ‌های کارگر در کردستان اكثریت جامعە کردستان هستند. کردها از ماکو تا دهلران بە بندگی و اسارت دولت ایرانی در آمدە اند و تمام نیروی کارشان صرف آبادانی شهرهای ایران (تهران، اصفهان، یزد و …) می شود. حتی در خود مناطق ایران درونی چون تهران و اصفهان صدها هزار کورد در خدمت ملت فارس و ایرانی هستند. اجازە دهید کە مسئلە بردگی انسان سیاه پوست (و کرد) را بر اساس فیلم (جانگوی رها از بند) کمی بازتر کنیم. در یکی از صحنە های فیلم کە در اینجا هم بە اشتراک گذاشتە شدە است آقای کاندی در سر میز شام مسئلە بسیار مهمی را مطرح می کند. او از یکی از خدمتکاران خانوادگیشان بە اسم بن پیر (Old Bend) نام می برد کە هر هفتە سە بار با یک تیغ ریش تراش و تیز ریش پدر آقای کاندی را سالیان متمادی می تراشید. آقای کاندی میگوید کە چرا بن پیر پدرش را نکشت در صورتی کە بە راحتی این فرصت برایش میها بود؟! او سپس این سوال کلی را مطرح میکند کە چرا سیاهان ما را [با وجود این هم ظلم] نمی کشند؟! او جواب خود را با یک سری خزعبلات نژادپرستی می دهد کە بخش بزرگی از مغز سیاە پوستان را قسمتی بە نام تسلیم شدگی (servility) و یا نوکرمابی تشکیل میدهد و … پاسخ آقای کاندی بی شباهت نیست بە دیدگاە ‘روشنفکران’ و قلم بە دستان فارس و دولت ایرانی نسبت بە کردها. همانهایی کە تلاش میکنند کە ذاتا انسان کرد را انسانی ضعیف، بی ادارە و تسلیم شدە نشان دهند. همانهایی کە شبیە آقای کاندی در اوج نژادپرستی می کوشند کە کردها را چوپانهایی در کوهستان و دور از مدنیت و شهرنشینی معرفی کنند. همانهایی کە تلاش می کنند کە ارادە را از انسان کرد بگیرند. اما توضیحات آقای کاندی مشتی چرندیات بیش نبود. نشان بە آن نشان کە همزمان کە آقای کاندی چرندیاتش را بلغور می کرد جانگو دست روی ماشە اسلحەاش هرآن آمادە بود تا مغز پوک آقای کاندی را در بیاورد. دیدگاە دولت ایرانی و کاسە لیسانش نیز چیزی نیست جز مشتی دروغ و غش ایرانی. نشان بە آن نشان کە هزاران جان بر کف در وقت مناسب حاضرند برای آزادی کردستان با اشغالگران دولت ایرانی دربیفتند.

اما سوال آقای کاندی فارغ از جواب نژادپرستانە آن در اصل سوال بسیار جالبی است. تا جایی کە بە مسئلە کرد در ایران مربوط است، سوال این است کە چرا ١٥ میلیون کرد در مقابل دولت ایرانی ساکتند؟ تنها چند هزار کارگزار دولت ایرانی در کردستان مشغول استعمارند کە بە راحتی ١٥ میلوین کرد می توانند آنها را اخراج و یا نیست و نابود کرد. پس چرا ملت کرد چنین کاری نمی کند؟ اگر از یک میلیون کردی کە در تهران زندگی می کنند تنها ٥٪ بر ضد دولت ایرانی در این شهر بشورند، بە شما قول می دهم کە کل بساط دولت ایرانی در کردستان ظرف مدت کمتر از یک ماە برچیدە خواهد شد. پس چرا این چنین نمی شود؟ چە شد کە از اسماعیل آقای سمکو شکاک کە قصد تصرف تهران را نیز داشت رسیدم بە ‘فعالین مدنی’ خائن و وابستە؟ چە شد کە هزاران دختر و پسر سنەای برای کنسرت یک‌ خوانندە درجە سە فارس صف میکشند؟ چە بلایی سر ایلام همیشە سرکش و تسلیم ناپذیر آمد؟ چرا کرماشان همیشە سربلند اسیر فارس شد؟ ایا از نظر ژنتیکی قسمت بزرگی از مغزمان مسئول تسیلم شدگیمان است؟! آیا همانطور کە دولت ایرانی و ‘متفکرین’ فارس ادعا می کنند کردها ذاتا مردمی فاقد ارادە اند و صرفا خلق شدەاند کە خدمتگزار ایرانی و فارس باشند؟! پاسخ قطعا خیر است. پس راز بردگی کردها و این همە درماندگی ملت کرد در چیست؟ پاسخ در ذهنیت سازی است کە دولت ایرانی در طول سالهای طولانی برای ملت کرد انجام دادە است. تمام دم و دستگاە عریض و طویل فرهنگی ایرانی در جهت ذهنیت سازی بە انسان کرد (و دیگر ملتهای غیر فارس) است. منظور از این دستگاە فرهنگی مدارس، دانشگاهها، تلویریون، رادیو، روزنامەها، کتابها، شبکەهای ماهوارەای (چون بی بی سی فارسی و ‌من و ‌تو‌)، شبکەهای استانی، اینترنت و هزاران هزار نهاد فرهنگی و نرم افزاری دیگر است. تمام تلاش دولت ایرانی و دستگاە فکری و فرهنگیش بیگانە کردن و بیزار کردن انسان کرد از کرد بودن و هویت خود است. برای مثال کافی است کە تنها نگاهی بە فیلمها و سریالهایشان بکنید. تصویر یک مرد شیک کارمند تهرونی، مرفە، زن دوست، خانوادە دوست، بذلە گو و خوش سخن برایتان نباید خیلی بیگانە باشد. این را مقایسە کنید با مسخرە بازی و دلقک بازی هایی کە در شبکەهای استانی با زبان و هویت کردی می کنند. مفهوم یاغی گری و شورش در برابر دولت استعمارگر ایرانی زشت و عقب افتادە جلوە دادە شد و جای خود را بە مفاهیم شیکی و بزک شدە ای چون دمکراسی، حقوق بشر، حجاب اختیاری، سکس آزاد و غیره داد. تفکر ایرانی و فارس فقط ذهن انسان کرد را مسموم می کنند و بس. همین بلا را سفیدپوستان سر بردەهای سیاە آوردند وگرنە چند نفر سرکارگر سفید پوست چگونە می توانستند صدها برده قوی هیکل را در یک مزرعە کنترل کنند. آنها در ذهن سیاهان مفهوم بردگی را نهادینە کردند همانطور هم کە فارسها (ایرانیها) بردگی را برای انسان کرد نهادینە کردە اند.
در فیلم (جانگوی رها از بند) شخصیتی دیگری از سیاەپوست نشان دادە میشود، مرد پیری بە اسم استفان (Stephan) با بازی ساموئل جکسون (Samuel Jackson). استفان دستیار آقای کاندی است در مزرعە و مسئول کنترل بردەها. او با وجود سیاە پوست بودن بردە نیست و بە بازی سفیدپوستان راە دادە شدە است. اوست کە ذهن سیاهان را خوب میشناسد و از راز جانگو و دکتر شولتز برای نجات همسر جانگو پردە بر میدارد. استفان نماد خیانت و خود فروختگی یک انسان است. سوال اینجاست کە آیا در کردستان هم استفان داریم؟ بلە جاشها همان استفانهای کردستان اند. کسانی کە با دولت استعمارگر ایرانی همکاری میکنند برای بە بردگی کشیدن انسان کرد و غارت و استثمار کردستان. وقتی میگوییم جاش منظور صرفا معنای کلاسیک آن نیست: کسی کە برای حقوق ناچیزی و یا از سر نادانی و جهالت در نیروهای نظامی ایران و خصوصا سپاە مشغول فعالیت است. جاشهای اصلی کسانی هستند چون سردکردەهای احزاب بە ظاهر کردی کە بە بازتولید استعمار دولت ایرانی کمک میکنند. همانهایی کە جانگوهای جان بر کف و سرکشی چون رامین را بە دام دولت ایرانی میاندازند. همانهایی کە نیروهای هزاران پیشمرگە صادق و شجاع را برای مقاصد شخصی و حزبی خود مصرف میکنند. جاشها همان فعالین مدنی هستند کە مستقیما زیر نظر نهادهای امنیتی بە ذهنیت سازی در کردستان مشغولند و برای مقاصد شخصی خود خواستار تداوم استعمار و استثمار دولت ایرانی هستند. اما خبر بد برای این جاشها اینکە عاقبتی چون استفان در فیلم (جانگوی رها از بند) خواهند داشت. جانگو در پایان فیلم پس از کشتن سفیدهای بردەدار، همە سیاهپوستان را آزاد کرد اما استفان را نگە داشت و با عمارت آقای کاندی منفجر کرد.

 

سخن پایانی: هر کدام از ما ملت کرد پتانسیل تبدیل شدن بە یک جانگوی رها از بند ذهنی و فیزیکی ایرانی را داریم. ما ملتی سرکش، شجاع، باشرافت، بااخلاق، سخت کوش، همدل و همزبان هستیم. تنها بە یک همت فراگیر و همگانی نیاز داریم کە در درجە اول ذهنیت بردگی و استثمار ایرانی را از ذهن خود بزداییم و در در مرحلە بعدی همە موسسات دولت ایرانی و کار بە دستان استعمارگرش و صدالبتە جاشها را از کردستان بیرون اندازیم. توجە داشتە باشید کە مبارزە صرفا مسلحانە نیست و در همە زمینەها باید با این سیستم اختاپوسی بجنگیم. بە امید رهایی انسان کرد از بند استعمار ایرانی.
در پایان از نوشتن این متن بە زبان اشغالگران پوزش می طلبم و تلاش می کنم آن را بە کردی نیز ترجمە کنم و یا اگر کسی زحمت آنرا بکشد ممنون خواهم شد.



كرماشان پارەى تن كوردستان

گلاره كيانى

پس از بيش از يك سده فشار سنگين آسميلاسيون، پس از كوچاندن فارسهاى اطراف به كرماشان و تلاشى پيگير در هر دو حكومت پهلوى و اسلامى براى تبديل “كلانشهر كرمانشاه” يا همان كرماشان خودمان به يك شهر فارس نشين و القاى هويتى جعلى به مردمانش از طريق انواع مكانيزمهاى سركوب نرم ، كرماشان هنوز هويت حقيقى خودش را جوياست. هنوز خاك كويرى مرده و مسمومى را كه به ريشه اش ريخته اند چنگ ميزند تا به طراوت و زندگى گذشته اش دست يابد و ريشه هاى تشنه اش را سيراب كند. هنوز دامان مادرش را ميجويد همانكه به جاى دامن و مانتو شەوی كورديش تنش است و به جاى فارسى شكسته بسته و ترس پايتخت خورده، كوردى حرف ميزند رسا و روشن و بى هيچ گره و ناموزونى. كرماشان ما و كرمانشاه آنها در سالهاى اخير بيش از پيش در كنكاش خودش و ريشه هاى هويتى اش فعال بوده، كنكاشى كه نتيجه ى مستقيمش يافتن خودى كوردستانى و داراى پيوندهاى عميق با فرهنگ عمومى كوردستان از ديابكر گرفته تا خانقين است.
و اين چيزى است كه حاكميت مرگزده ى فارس برنمى تابد . اخيرا كسى به نام محمدحامد جعفرى پور كه گويا روزنامه نگار است مطلبى با عنوان هفته هاى فتاح پاشا منتشر كرده كه در آن از همسانى فرهنگى كرماشان و كوردستان بسيار شاكى است و شادى و لباس شاد پوشيدن را مغاير فرهنگ كرماشان ميداند! حزن و سوگوارى و سينه زنى و سياه پوشى را فرهنگ اصيل كرماشان و زبان اصيل را هم لابد فارسى مى پندارد!
غافل از آنكه آنچه او فرهنگ كرماشان مى پندارد تحفه ى نامبارك صد ساله ايست كه همچون زهرى تلخ خرد خرد به كام شهر ما ريخته شد، فرهنگ سوگوراى و خشم و خشونت و سياه پوشى و لاتى كه با يك فارسى نيم بند و مضحك وارد كرماشان شد و نتيجه اش رسيدن به بالاترين آمار خودكشى و اعتياد بود… اين تمام دستاورد آن فرهنگ شومى است كه همراه با لهجه ى فارسى كرمونشاهى! و فارس پرستى و خود دهاتى پندارى وارد كرماشان شد…
جايي از فضاى اساطيرى سوگوار گفته!
آنچه اين بنده خدا فضاى اساطيرى و كهن تصور ميكند چيزي است شبيه نقاشى فرشچيان از دشت كربلا و اسب تير خورده ى امام حسين! در حاليكه اگر كمى از اسطوره و فضاى اساطيرى مطلع بود ميدانست كه اساطير كهن كرماشان و كوردستان همه حكايت خوان زندگى و فلسفه ى زيستن هستند و سخنى اگر از مرگ ميرود نه براى سوگوارى كه براى داشتن نگاهى خردمندانه به دنياست .
موسيقى كرماشان بر خلاف تصور ايشان فقط مويه و حزن نيست، مقام خان اميرى و سه جار از مقامهاى كهن تنبور مقامهايى تماما شاد و بزمى و مخصوص پايكوبى با همان ريتم فتاح پاشا هستند. ما همگى با دوزله و دهول و آواز پەپوو سڵێمانی بارها به گرمى رقصيده ايم ، ما در عروسيهايمان نوحه نداشتيم! باباكرم هم نه ميدانستيم و نه در شأن خود به عنوان زن (و يا مرد) كورد ميديديم! تنها گزينه ى ما همان خان اميرى و فتاح پاشا و انواع ديگر چوپى و رقص كوردى بود …
رقص شاد، لباس رنگى، گولونى بستن و بژى و كلانه پختن همه شاخصه هاى اصيل فرهنگ كوردستان از قامشلو تا خانقين است و طبيعتا شامل كرماشان هم ميشود.
اينها كه كرماشان حقيقى و زنده را ناهماهنگ با نوستالژيهايشان مى يابند احتمالا از فرزندان آن مهاجرينى هستند كه روزى آمدند و براى دهه ها نه همشهرى كه صاحبخانه شدند در خانه اى كه خشت به خشتش در طول هزاره ها با اصيلترين و ناب ترين اجزاى آب و گل كوردستان ساخته و پرداخته شده بود . خانه اى كه خانه ى ما بوده و خواهد ماند، خانه اى كه پاره ى تن كوردستان بوده و خواهد ماند.




غش و تاریخ دروغ در ایران

پژواک کوکبیان

 

تعریف غش

کلمه غش دارای یک تعریف رایج است که آمیختن کالای نامرغوب با کالای مرغوب است به گونه ای که راستی از ناراستی و دغل قابل تشخیص نباشد، کاربرد عمومی آن هنگامی است که آب با شیر آمیخته میشود تا میزان بیشتری از جنس اصلی فروخته شود. مشکل اینجاست که هنگامی که آب با شیر مخلوط میشود، نه آن شیر ، شیر باقی میماند نه میتوان گفت که آب است. در احکام فقهی و دینی غش حرام محسوب میشود. در هر جای دنیا که قانون حاکم باشد نیز، عملی که مصداق غش باشد، غیرقانونی و دارای کیفر است. در فرآیند غش یک حقیقت از مفهوم درونی آن تهی میشود ولی صورت ظاهری آن باقی میماند. واژه اغتشاش به معنی بهمریختگی هم از این ریشه میباشد. در قوانین مغرب زمین نظر به دقت فراوانی که میشود، در همان ابتدا تعریف حق و باطل و قانونی و غیر قانونی کاملا مشخص میشود. در صورتی که قانون به ابهام برخورد کند ، آنگاه به قوه قضائیه مراجعه میشود و قاضی حکم میدهد. اگر اصلا برای موضوع مورد مناقشه قانونی وجود نداشته باشد، آنگاه از طریق قوه قانون گذاری (مجلس، پارلمان) برای آن مساله تعریف مشخصی از حق و ناحق از طریق رای عمومی بدست می آید. هیچگاه قانونی و یا ساختاری از روی عمد خاکستری و آلوده به غش متولد نمیشود. اما متاسفانه بنیان فکری، عقلی و ساختاری ایران از گذشته آلوده به غش طراحی شده است.

غش در فقه

یاردن ماریوما می‌نویسد: تقیه یک لفظ فقهی اسلامی است که معنای در حال تغییر آن مرتبط با وقتی است که یک مسلمان طبق شریعت مجاز است دروغ بگوید. تقیه به عنوان مفهومی که معنای آن در بین فرق، دانشوران، کشورها و حکومت‌های اسلامی تغییر کرده است، بی تردید یکی از الفاظ اصلی مورد استفادهٔ جدلیون اخیر ضد مسلمان است (١). فقیهان تشیع واژه «تقیه» از واژه «وقایه» را به معنای سپر تفسیر کردەاند که انسان بوسیله آن از جان ودیگر چیزهایی ارزنده‌اش دفاع می‌کند. یکی از اعتراضات اهل سنت بر شیعه آن است که شیعیان تقیه می‌کنند. اهل سنت تقیه را نوعی نفاق دانسته و آن را مذموم می‌شمارند به همین دلیل همواره شیعه را بخاطر آن مورد اعتراض قرار می‌دهند. فی الواقع ، در فرهنگ تشیع ، اگر شما در خطر قرار گرفتید، ایرادی وارد نیست اگرشما جهت حفظ خود و یا منافع خود دروغ بگویید و یا خلاف واقع رفتار کنید. گویا توجیه علمای (٢) ایشان براین اساس است که نیروهای خود را نباید به هدر بدهند و برای پیشبرد اهداف مقدس تشیع خود به مبارزات غیر مستقیم و یا مخفیانه دست بزنند. چنین توجیهاتی نه تنها زشتی ترویج دروغ را نمیپوشاند بلکه در هیچ قانون آسمانی، زمینی و یا بشری پذیرفته نشده است. تایید غش در فقه ، میتواند صدمات زیانباری به ضمیرناخودآگاه معتقدان به دین و اصول فقهی زده باشد. در حقیقت برای کسانی که سادەتر زندگی میکنند و مرجع بسیاری از تصمیمات روزمره زندگیشان دین و آموزندەهای دینی فقیهان و روحانیان است، این بە عنوان تاکتیکی جهت فرار و فریب در مسائل زندگی تبدیل شده است.

متاسفانه ابتلا به غش و دغل فقط به طبقه روحانیان و حکومت گران محدود نشده است، بلکه به بخشی از زندگی ایرانیان تبدیل شده است. گویا در ذهنیت ایرانی مساله غش هم از منظر تاریخی (که اینجا مجال آن نیست) و هم از نگاه فرهنگ عامه پذیرفته است. گویا ایرانیان با مخلوط کردن درست و نادرست به دلایل متفاوت (منفعت، کوتاه بینی و خودبرترپنداری) نه تنها مشکلی ندارند بلکه بر اثر تکرار و تجربه ی این موضوع عملاً به آن خو گرفته و غش از مملکت داری گرفته تا مراودات روزمره ی مردم و فرهنگ و سیاست و سایر شئون زندگی آمیخته گشته است. در این نوشتار(و نوشتارهای آینده) به تعدادی از این غش و فریبکاری ساختاری در ایران اشاره میشود.

غش در انتخابات

در ایران تاریخا ، چه جمهوری اسلامی و چه پیش از آن عموما دو دسته انتخابات برگزار میشده است. یکی انتخابات در بالای هرم ساختار و دیگری در پایین هرم. در واقع اگر هرم ساختاری جامعه و حکومت را به دسته حکومت کننده در بالا و حکومت شونده در پایین هرم تصور کنیم، برای فریب و نشان دادن صوری حق انتخاب ، به صورت کلی دو نوع انتخابات یکی در بالا و دیگری در پایین برگزار میشده است. هم حکومت پهلوی و قاجارها و هم جمهوری اسلامی، نمایش جمهوریت را با استفاده از غش بزک کردەاند. این دو نوع انتخابات دو هدف جداگانه دارند. انتخابات بالای هرم، جهت جابجایی و دست بەدست گرداندن پستها و مقامهای کلیدی است که کاملا محدود به لیست مشخصی از خودیهای درباری و یا مقربین بیت رهبری میباشد. انتخابات سنا، نخست وزیری ومجلس موسسان در سیستم پیشین و خبرگان، تشخیص مصلحت، رییس جمهوری در حکومت کنونی نمونەای از انتخابات (سفارشات) بالای هرم میباشند. نوع دوم، انتخابات لایه پایین هرم اجتماعی است که بسیار به شکل انتخابات دموکراتیک نزدیک است، و عموما از آن به عنوان popular vote یاد میشود.انتخابات لایه پایینی به دو دلیل عمدا به انتخابات واقعی تشابه دارد زیراکه:

١) پارەای از حقیقت partial truth را نمایش میدهند، و برای ناظر بیرونی شبهه یک انتخابات دموکراتیک و واقعی را پدید می آورد.

٢) گستره و سهم بسیار جزیی از قدرت را شامل میشوند، در حقیقت انتخابات لایه پایینی، شاید کنترل بر کمتر از ٧٪ قدرت و ثروت جغرافیای ایران داشته باشد. لذا برای حاکمان و قدرتداران خطری ایجاد نمیکنند.

همواره انتخابات در جغرافیای ایران ترکیبی از دروغ و حقیقت بوده است، حقیقت نسبی در پایین و دروغ مطلق در بالای ساختار اجتماعی. همین آمیختگی (غش) انتخابات را باطل میکند زیرا آمیختن دروغ و باطل با راستی ، فقط دروغ و ناراستی را تولید میکند. این همان غش حق و باطل است.

بخش راستی و حقیقت انتخابات ، کاندیداهای مردمی هستند که بخشی از مردمان ساکن ایران هستند. صندوق رای ، بازرسان، خود برگه رای همه واقعی و وجود دارند. اینها همان قسمت واقعی و صورت پدیده/موضوع هستند. اما این موضوع (انتخابات) ، دارای مواردی درونی و مرکزی میباشد که کاملا ناراست، باطل و غیرحقوقی است. این موارد بخش دروغ و باطل انتخابات را شامل میشوند.

مورد اول: این مساله که رای دهندگان بدون ثبت نام قبلی و سرشماری درست روز انتخابات به هر حوزه ای میتوانند سرک بکشند باطل است. در کشورهای حقیقی، پیش از انتخابات ، از مردم یک منطقه با نامه سوال میشود که آیا میخواهند رای بدهند ودرکدام حوزه. سپس به نام شخص برگه رای صادر و ارسال میشود. شخص برگه را با کارت شناسایی و هویت مشخص به صندوق میریزد. این مساله اصلا در ایران رعایت نمیشودو گویا این عمدی میباشد. در واقع کسانی که فرایند انتخابات را طراحی کرده اند، آب را با شیر ترکیب کرده اند تا ظاهر قضیه انتخابات نشان دهد. درحالیکه در بهترین حالت این یک survey یا سنجش کلی عقیده میتواند باشد، زیرا که هویت رای دهنده احراز نشده و اصل یکتایی رای مخدوش است.

مورد دوم: برای مراسم ریاست جمهوری ورود و انتخاب کاندیداها اصلا آزاد نیست، لذا برای رای دهنده، انتخاب آزادی موجود نیست و واژه سفارشات معادل مناسبتری برای انتخابات میباشد.

مورد سوم: مساله خرید رای بسیار هزینه کمی دارد و لذا چه پیش از حکومت کنونی و چه پس از آن به رسمی معمول تبدیل گشته است. اگر فروشنده رای از حقوق شهروندی (بازنشستگی، ..) محروم میشد، به دلیل نقض آن، هیچگاه حتی در دورافتاده ترین روستاهای سرزمین، کسی رای خود را تحقیر نمیکرد. موارد باطل کننده و ناقض فرایند انتخابات بسیار هستند که حتی یکی از آنها کل انتخابات را دروغ و باطل میکند. بسیاری ممکن است که انتخابات شوراهای شهر و روستا را به انتخابات واقعی نزدیکتر بدانند و با تفسیر و توجیه رئال پولیتیک آن را دموکراتیک بدانند ولی به همان دلیل غش بودن فرایند، آن انتخابات هم بجز سفارشات چیز دیگری نیست.

بسیاری گمان میکنند که شورای شهر و روستا در ایران میتواند معادل ترکیەای آن باشد، اما واقعیت اینست که چون انتخابات بالای هرم (رئیس جمهوری) چیزی بجز جابجایی عدەای فریبکار و دروغگو نیست و کاندیداهای شهر و روستا میدانند که سیستم از بالا غش دارد و فریب است، لذا هیچ شهروند درستکاری باور به ایجاد تغییرو بهبود ساختاری ندارد. فی الواقع طیف و نمایندگان کاندیداهای شهر و روستا هم آئینەای از کاندیداهای بالای هرم هستند. برای همین است که تقریبا انتخابات شهر و روستا تبدیل به کپی دروغ و فریبکاری انتخابات بالای هرم (همان رئیس جمهوری) ولی با کمی رنگ و بوی مردمی تر و میزان عددی اختلاس کمتر شده است. تمامی موارد سەگانه بالا که برای انتخابات بالای هرم ذکر شد، تقریبا برای انتخابات شهرو روستا صادق است.

 

به طور خلاصه، در ایران انتخاباتی وجود ندارد، زیرا که در فرایند توزیع قدرت ، ٩٣٪ آن سفارشات (انتخابات بالای هرم) و فقط ٧٪ آن کنترل بر سرنوشت خود است، این همانند غش ٩٣٪ آب با ٧٪ شیر است.

سرطان غش

یکی از پیامدهای بسیار خطرناک برگزاری چنین انتخاباتی در حقیقیت اینست که حساسیت مردم به راست و دروغ، حق و باطل و قانون و ناقانونی بسیار کم شده است. با برگزاری فریبکارانەی انتخابات شهروروستا در حقیقت رژیم حاکم به مردم میگوید ، ببینید، که زمانی شما مردم فرصت انتخاب دارید و از خودتان انتخاب میکنید، اینها نمایندگان شما هستند (به ضمیر ناخودآگاه جمعی القا میکند که این فریبکاران، دزدان و دغلکاران شمائید) و در حقیقیت سرطان و آفت فریب را با آمیختن افراد شرور به لایه مردمی تر انتخابات گسترش میدهد.

در دروس کنترل کیفیت بحث مهمی مطرح است که مفهوم کنترل کیفیت ، کنترل خروجی یا محصول نیست بلکه کنترل فرایند است. به عبارت دیگر برفرض، در یک خط تولید نوشابه، کنترل کیفیت آن نیست که نوشابه خروجی کنترل شود که آیا آلوده و یا فاسد است ، بلکه کنترل کیفیت به معنی آن است که کنترل شود که آیا شیشەهای نوشابه ضدعفونی شدەاند، آیا محیط پاکیزه است، آیا فرایند درست و طبق اصول ایمنی و سلامت طراحی شدە است و آیا مواد اولیه خوراکی درست انتخاب شدەاند ؟ اگر پاسخ سوالات فوق مثبت باشد مسلما خروجی فرایند نوشابه سالم و پاک است. در بدترین حالت چند نمونه تصادفی تست میشود. هر پدیدەای اگر سیستمی طراحی شود، خطاهای انسانی (عمدی/دغلی/غشی و یا غیرعمدی) حذف خواهند شد. طراحان انتخابات در ایران از زمانهای بسیار قدیم (٣) عمدا سیستمی غشی و ناراست برپا نمودەاند. در انتخابات پیش رو هم چون غش از بالا تا به پایین موجود است، شرکت (چه در سطح رای دهنده و چه در سطح کاندیداتوری) کمک به بازتولید ساختار دروغ، غش و ظلم مینماید. مشارکت در چنین سیستمی یعنی من شهروند خروجی یک خط تولید آلوده، دروغین و ناپاک را میپذیرم (همانند این است که کسی آلودگی و فساد خط تولید نوشابه را میبیند ولی بازهم آنرا برای خود و فرزندانش خریده باشد).

هرگونه استفاده، کپی، ارجاع و بازنشر مطالب با ذکر نام نویسنده و ماخذ مجاز می‌باشد.

سرچشمەها

١-روایت تاریخی تقیه، برگرفته از https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%87

٢- تقیه در فقه شیعه ، قابل دسترس در http://tahoor.com/fa/article/view/28095

٣- مطالعه آثار جمالزاده، حاجی آقای صادق هدایت، آبراهیمیان موارد تاریخی تقلب و تزویر در انتخابات ایران را گزارش میکند.