ریشه های فکری و تاریخی فدرالیسم: منازعه خاتمی و طباطبایی

شهید جلال حاجی زاده

اشاره
محمد خاتمی در روزهای اخیر،در راستای طرح راهکارهای برون رفت ایران از بحران های موجود، از تناسب اداره فدرالی ایران به مثابه بهترین شیوه مطلوب حکومت مردمی صحبت کرده است و بر ضرورت فدرالیزه شدن ایران(فدرالیسم اسلامی!) تأکید کرده است. وی در صفحه اینستاگرامی خویش نوشته است که «نظام سیاسی فدرال برای ایران مناسب خواهد بود»(نقل به مضمون). طباطبایی که بر حکومت متمرکز و ایرانشهر گرایی واحد تأکید دارد در پی رد نظر ایشان برآمده و در کانال تلگرامی خود وعده داده است که ایده فدرالی بودن ایران را طی سلسله یادداشت هایی نقد و هجو نماید هرچند در مبادی و غایات در یک خط به هم می رسند. در خصوص منظر سیاسی خاتمی و نیز نقد و هراس طباطبایی پس از انتشار یادداشت های ایشان مواضع نظری و دیدگاه های انتقادی طی یادداشت هایی بر حسب نظرات طباطبایی منتشر خواهد گردید ولی عجالتاً صرف نظر از نظر مخالف و یا موافق نگارنده در باب نظام سیاسی فدرال در ایران و یا نوع فدرالیسم و صورت مورد نظر خاتمی می توان در باب ریشه های تاریخی و سیاسی فدرالیسم تاریخی در ایران بحث و کاوش نمود و بر اساس اصل استقلال هستی شناختی، یعنی« دو هستی مستقل»فکری و تاریخی می توان با خاتمی و دیگر اصحابش، فارغ از مواضع تنازلی آنان در باب ماهیت و مفهوم اصلی نظام فدرالی، در خصوص استلزامات نظری و عملی استقرار یک دولت فدرالی در سرزمین ایران وارد فرایند تنازع عقلانی و گفتگوی نقادانه گردید. می توان نشان داد کە دو نوع الگوی اندیشە سیاسی حکمرانی بە ویژە در باب شیوە ی فدرالیسم و نیز کنفدرالیسم در ماد و پارس و همینطور خاورمیانه قابل تصور و تبیین است که در این یادداشت امکان طرح آن وجود ندارد.
1-ریشه های تاریخی کنفدرالیسم و فدرالیسم
سرزمین باستانی ماد خاستگاه واقعی فدرالیسم به شمار می رود. در واقع الگوی سیاسی حکمرانی غیرمتمرکز و فدرالی در دولت ماد ریشه دارد. اتحادیه مشورتی و توافقی میان 6 طایفه(و جماعات) مادی که بر اساس اصل آزادی و اراده جمعی تأسیس گردیده بود با الحاق سرزمین پارس(ایران) به آن به نوعی کنفدرالیسم تبدیل شده بود. حاکمان این فدرالها از مردمان خود واحدهای فدرال بودند. مادها الگوی پادشاهی شرقی را با الگوی فدراتیوی اسلاف خود( ازجمله ماننایی ها در قالب حکمرانی فدرالیسم الیگارشی- به تعبیر دیاکونوف) در چهارچوب نظام فدرالی توافقی جمع ، تأسیس و گسترش دادند. در دوره حاکمیت پارسها این کنفدرالیسم به سمت تمرکز گرایی و استبداد تمایل پیدا کرد و در عصر پادشاهی مطلق ایرانی، داریوش قسیمات سیاسی مادها را حفظ کرده و سرزمین های متصرفه شبهه فدرال لیدیه، مصر، گوتی و ماد، بابل و غیره با عنوان ساتراپ هایی که عمدتاً واحدهای اقتصادی-سیاسی بودند که حاکمان آنها، برخلاف الگوی مادها، توسط پارسیان و از میان خود پارسها بر آنها گماشته می شدند اصلاح و دگرگون ساخت(از جمله مراجعه شود به تاریخ هرودوت، گزنفون و کتزیاس- آیسخیلوس، افلاطون و ارسطو، دیاکونوف). در دوره تاریخی سلوکی ایران به سوی عدم تمرکز و دولت های فدرال توسعه بیشتری پیدا کرد و تا عهد اردشیر دویست و چهل شاه و حکمران بر سرزمین های کنفدرال به اصطلاح ایران حکمرانی می کردند. اردشیر با حمایت فکری و دینی تنسر درصدد تمرکزگرایی و ایجاد دولت مطلقه پادشاهای برآمد و در این راستا با واحدهای فدرال در سرزمین ماد و دیگر سرزمین های ایرانی به قصد وحدت ایرانشهر وارد جنگ گردید(مراجعه شود به نامه تنسر، عهدنامه اردشیر، کارنامه اردشیر بابکان، اخلاقیات دو فوشو کور و دیگر منابع). هگل در فلسفه تاریخ از تجمیع و اداره ملت های فدرال در ایران با تأکید بر تفکر زرتشتی و نظریه یکسانی نور مزدایی بحث کرده است که در ادامه به آن اشاره خواهد شد. در عصر ساسانی ها نیز واحدهای خودمختار و شبه فدرال تا دوره خلافت و سپس سلطنت بعد از اسلام، به ویژه بازسازی های عصر صفوی، به حیات خود ادامه دادند. در دوره های تاریخی پس از اسلام نیز عدم تمرکز و به نوعی فدرالیسم ایلی و طوایف و اقوام که ریشه در اندیشه سیاسی مادها داشت با اشکال گوناگونی تا عصر پیدایش دولت-ملت پهلوی در نظام سیاسی تداوم داشت. با تأسیس دولت ایرانی پهلوی ممالک محروثه و ملوک الطوایفی در کلی با نام ایران ادغام، استحاله و محصور شدند که تاکنون نیز ادامه داشته است. خاتمی و ایده های سیاسی وی را در چهارچوب فلسفه سیاسی اسلامی( از فارابی تا نائینی و دیگران) و حکمت سیاسی مزدایی و خسروانی در ساختار فرهنگی و اجتماعی ایران می توان امتداد این سیر تنازلی و البته انحطاطی دانست که از یک سو به دنبال بازسازی و بازتعریف سیاسی و معرفتی این سنت فکری ایرانی در صورت اسلامی آن،و از دیگر سو بازتولید وابستگی و اتحاد در واحدهای متکتر ملی و لایتجزای آن در این ساختار تاریخی است.
2-اندیشه فدرالیسم
همانطور که در بالا ذکر شد اندیشه کنفدرالیسم بر اساس اصل عدالت و عقلانیت عملی بر پایه نگرش سیاسی مادها و حکمت سیاسی بنیان گذار آن یعنی پادشاهی دیاکو و کوردها بر می گردد. در دوره استیلای پارسهای هخامنشی به ویژه داریوش اندیشه پادشاهی مطلق در برابر دموکراسی و اریستوکراسی استحکام بیشتری پیدا کرد و رسماً پادشاهی مطلقه یک نفر مستقر گردیده و همچون الگویی برای حکمرانی تاریخی در ایران بسط پیدا کرد. اردشیر ساسانی بر اساس نظریه وحدت دین و دولت( برادری مُلک و مَلک) ایده اتحاد را در ایران رهبری کرد و با حمایت دینی تنسر زرتشتی تلاش کرد تا به تعبیر خودش دوباره ایران را متحد سازد و شاهکها را براندازد. دولت دینی ساسانی نیز با مبانی دینی و فکری زرتشتی متأخر عملا به سوی وحدت گرایی و تمرکز زدایی گرایش یافته بود. اندیشه سیاسی دولت بسیط و یکپاچه در دوره اسلامی نیز همچنان ادامه داشته است.
در هر صورت کوردها بنیانگذار کنفدرالیسم و دولت های فدرالی در تاریخ اندیشه سیاسی هستند. اندیشه سیاسی کنفدرالی( و صورت نخستین فدرالیسم سیاسی و جغرافیایی) از یک طرف و تأسیس دولت های کنفدرال و فدرال از طرف دیگر از جمله ابتکارات مادها می باشد که در ادوار بعدی تاریخ چه از حیث تفکر سیاسی و چه از حیث شکل سیاسی مستقر همچون یک الگوی اعتدالی با گسست و دگردیسی هایی روبرو گردید.
در ادامه این یادداشت فرازهایی از فلسفه تاریخ هگل و نظر ورزی های سیاسی طباطبایی به تصویر کشیده می شود.
3-طباطبایی و واحدهای ملی در ایران
طباطبایی ضمن استناد به بخش هایی از آثار هگل، نگرش فلسفه تاریخی هگل را مقوم نظریات خویش می داند. ایشان در برخی از سخنرانی ها و پاره ای از نوشته هایش مؤکداً بر آن است که ایران به مثابه یک کل دارای اجزایی است. ایشان اقوام و ملت های ایرانی را به عنوان اجزای متشکله کلیتی می داند که آن را ایران می خواند. هراس و دلهره طباطبایی از ادعای کل بودن اجزاء، وی را به مرز مباحثات ایدئولوژیک و مجادلات شخصی کشانده است به گونه ای که وحدت سرزمینی بدون چون و چرا و حاکمیت ملی تجزیه ناپذیر را اصل می داند و دیگر مقولات را در ذیل آن قرار می دهد. در اندیشه ایرانشهری او، امر دهشتناک همانا داعیه کل گرایی اجزای متشکله ایرانی، یعنی ملیت ها، است. این استاد سابق دانشگاه به شدت از نگرش کل نگری اجزاء، واهمه و هراس دارد و مکرر، به نحوی که از تکرار و تذکار آن خسته نمی شود، خطر گسست را گوشزد می کند. صرف نظر از دیدگاه نویسنده این یادداشت، قرائت ارزشی او از عبارات هگل و استنباط تجدد گرایانه ی وی، در حقیقت مغالطه ای است که در دوره معاصر نیاز به تنقید، تنقیح و تنویر دارد.
هگل در فلسفه تاریخ می نویسد:«در پارس، حکومت، به واسطه تعلق به یک وحدت مرکزی(central unity) ترکیبی از خلقها را به وجود آورده است که هر کدام از آن ملتها به گونه ای آزاد زندگی می کنند»(Hegel,The philosophy of History:206). وی می افزاید که « هر کدام از ملتهای مشخص(The nations) که کل را تشکیل می دهند، از شکل و چهارچوبی برای اصول حکومت(Form of Constitution) خود برخوردارند. چونان نوری که همه چیز را روشن می کند[به یکسان بر همه می تابد]… بنابراین [حاکمیت]امپراطوری پارس بر ملت های متعددی گسترش پیدا می کند، و به هر کدام از آنها شأنیت و ویژگی خاص و تشخص خودشان(particular character) را می بخشد. برخی از آنها حتی دارای پادشاهی از آن خویش هستند، هرکدام از آنها[ملتهای موجود در امپراطوری پارس] دارای زبان، ارتش، شیوه زندگی، و سنت های متمایز(distinct) خویش هستند. تمام این تنوعات[ملی متمایز] در یک همزیستی [مسالمت آمیز و] هماهنگ تحت حاکمیت بی طرفانه نور قرار دارند…». (Hegel,The philosophy of History:206) بنابراین، به زعم این فیلسوف سیاسی« حاکمیت[باستانی] پارسها سرکوبگرانه و… نیز صبغه عرفی و دینی نداشته است» و نوعاً« حاکمیت تصویری و انتزاعی(abstract sovereign)» بوده است.(P209). فارغ از خوانش چالشی هگل، از ایده وحدت در کثرت، که نیازمند مناقشه و نقد فراوانی است، عجالتاً بر اساس فرازهایی از متن هگل به اجمال می توان به نکاتی اشاره کرد که خلاف نظر طباطبایی را نشان می دهند.
1- طباطبایی و رهروان امروزی اش در دانشگاها ومراکز علمی و انتشاراتی، به دلیل تعمیم شیوه حکمرانی و حکومتداری بیست و پنج قرن پیش به دولت – ملت معاصر ایران در حقیقت دچار مغالطه تعمیم شده اند. به این معنا که آنچه در قرن پنجم پیش از میلاد هرودوت و بعدها هگل در باب ماهیت نظام سیاسی امپراطوری ایران شرح و روایت کرده اند با دولت – ملت معاصر ایرانی سنخیت ندارد و درست خلاف آن را اثبات می کند. پرسشی که این استاد اندیشه سیاسی ناگزیر از پاسخ دادن به آن خواهد بود این است که: آیا پس از فروپاشی امپراطوری و شکل گیری یک دولت بسیط و اقتدارگرای تک ملیتی، ملتهای تحت سلطه از ویژگی های متمایز و تشخص ملی اشان، آنگونه که هگل بر شمرده است، برخوردارند؟ آیا تابش نور یکسان و غیر ایدئولوژیکی وجود دارد؟
2- دولت– ملت معاصر که بعد از جنبش مشروطه در ایران بر مبنای نگرش و معرفت ناسیونالیسم عظمت طلب و برتری و حاکمیت یک ملت بر سایر ملت های موجود پا گرفته است با توصیف و تحلیل هگل همخوانی و قرابت ندارد. به این دلیل متن هگل و منویات او را تفسیر به رأی کرده است.
3- در نظام فکری هگل اجزای متشکله امپراطوری(رایش پارس) به منزله یک کل، فی نفسه و در عمل هرکدام یک ” کل ” هستند و از تابش نور حاکمیت امپراطوری، یا به تعبیر دیگری از هگل پادشاهی نور، در قالب یک کنفدرال چند ملیتی به یکسان برخوردارند در حالی که در دولت- ملت مدرن ایرانی کل ها به سطح جزء هایی مانند اقوام و خرده فرهنگ ها تقلیل داده شده اند و به جای اندیشه نور مزدایی، که هگل به آن استناد می کند، تمامی آنها تحت انقیاد ایدئولوژی سیاسی مدرن یک ملت فراتر و یک دولت توسعه طلب قرار دارند همان چیزی که طباطبایی خواستار تداوم آن است. پرسش این است که نسبت جزء به کل در این کلان روایت معرفتی چگونه است؟ آیا صورت ایرانی بازنمایی شده، اجزای جوهری، طولی و یا اصلی هستند یا کل های عَرَضی، عرضی و فرعی؟ آیا هر کدام از این کل ها واجد صورت و ماده خویش اند که صیرورت تاریخی مشخصی داشته اند یا صورت خویش را از کل می گیرند؟
4- در کتاب فلسفه تاریخ، هگل به صراحت از آزادی و استقلال ملتهای تحت حاکمیت، از ملل(volk) و نه اقوام، زبان، فرهنگ، سنت، جهان زیست(lebenswelt)، نظام حکمرانی، قانون اساسی و حاکمیت(سیاسی) متمایز ملتهای امپراطوری پارس نام برده است و ایران عصر باستان را کشوری کثیرالمله خوانده است. در حالی که طباطبایی ایران را کثیر القوم می خواند هگل ایران را سرزمینی چند ملیتی( و در حقیقت کنفدرال) معرفی کرده است. منظور هگل از دولت رایش ایران با پادشاهی مشروطه فدرالی ماد تقارب و تجانس بیشتری از پادشاهی استبداد پارسی(به زبان از افلاطون) دارد. در واقع مراد هگل از ایده وحدت در کثرت سیاسی در ایران و خوانش او از متن زند و اوستا همان کنفدرالیسم متحد و دولت های منظومه ای فدرالی می باشد.

1398/02/27

About editor