رساله دکتری اینجانب: یا داستان دختر ترشیده

رساله دکتری اینجانب: یا داستان دختر ترشیده:

بشنو از من چون حکایت می‌کنم/ وزظلمها شکایت می‌کنم

چندماه پیش که از رساله دکترایم دفاع کردم همینکه جلسه شروع شد و من خواستم توضیحات لازمو ارائه بدم دکتر زیباکلام گفتند قادری شروع کن به امید خدا دفاع کنی بِری. خطاب به اساتید گفتند این قادری مثل یک دختر جاافتاده رو دست من مونده، کل رساله‌هایی که در این چند سال استادیم گرفتم یک طرف، رساله اقای قادری هم یک طرف. می‌خوام شوهرش بدم بره نه مهریه می‌خوام نه هیچی خودم خرج عروسیشو می دم…….چرا من دختر ترشیده شده بودم؟
یک روز قبل از دفاع دکتر زیباکلام گفت«ببین قادری فردا اگر بهت گفتند اسمت صغراست بگو اری اری..اسم من صغری است رفتم درخواست تغییر نام دادم از امروز میتوانید من و صغری صدا بزنید» خلاصه هم صغری خانم شدیم و هم جاافتاده که کسی مارو نمیگیره… .
اواخر سال 88، قبل از موعد مقرر، پروپوزال دکتری خود را به گروه علوم سیاسی، تحت عنوان«عقل سیاسی ایران و تراژدی شورشیان بی خرد» تحویل دادم. به اصطلاح خواستم از موقعیت نبود دکتر حمید احمدی در گروه استفاده کنم و قبل از بازگشت وی پروپوزال خود را تصویب کنم. در آن زمان دکتر احمدی برای فرصت مطالعاتی به کانادا رفته بودند. با توجه به برخورد صمیمانه‌ای که با اساتید دیگر داشتم و اینکه در میان گروه فقط دکتر احمدی در زمینه هویت و قومیت و….دست به قلم برده بود، این ذهنیت ساده را داشتم که بدون مخالفت گروه، پروپوزالی که 6 ماه بر روی ان کار کرده بودم و نتیجه مطالعات قبلی پنج ساله من بود، به راحتی تصویب خواهد شد. دکتر زیباکلام هم که استاد راهنمایم بود به من قول داد مثل سایر پروپوزالها اگر اشکال فنی نداشته باشد، هفته اول تصویب خواهد شد. اما غافل بودم که این ذهنیت ساده اندیش من بود که فکر کرده بودم چون فقط احمدی در زمینه قومیت دست به قلم برده است، پس فقط ایشان فاشیسم هستند و به راحتی پروپوزالم در گروه اساتید برجسته علوم سیاسی ایران که همگی شعار دموکراسی و لیبرالیسم و آزادی می‌دهند، تصویب خواهد شد. بعد از اینکه جلسه تشکیل شد، چندتا پروپوزال قبل از من مطرح شد و همگی تصویب شدند. نوبت من که رسید داخل رفتم و نشستم چندتا سئوال از من پرسیدند با توجه به مطالعاتی که در این زمینه داشتم و چندین سال بود مشغول تحقیق بودم، سروگردنی برتر ازاساتید، به همه سئوالات به طور واضح و با مدرک و مستندات جواب دادم. دکتر توسلی رئیس دانشکده، که نتوانسته بود مچم را بگیرد،(حتی خود اعتراف کرد که قلم و کاغذ دستم گرفتم از پروپوزال ایراد بگیرم اما چنان خوب و مستند نوشته بودی ایرادی برای یادداشت کردن نیافتم) گفت باید یکی از اساتید مطرح تاریخ ایران، ادعاهای شما را تایید کند، بعد ما تصویب خواهیم کرد. چون حوزه تخصصی ما نیست. توسلی با توجه به اینکه نتوانستند من را به چالش بکشانند، این را گفت. همچنین گفت اگر تصویب شود، باید دکتر حمید احمدی که در کانادا هستند استاد راهنمای شما بشوند.منو باش زود تحویل دادم از شّر دکتر احمدی خلاص شم. به هرحال من را به دکتر شعبانی از اساتید مطرح تاریخ دانشگاه شهید بهشتی که درهمان‌زمان مدیر گروه تاریخ دانشگاه علوم تحقیقات نیز بودند، معرفی کردند. من نزد دکتر شعبانی رفتم. بسیار آدم محترم و احترام‌گیری بودند همین‌که فهمیدند من کرد هستم، احترام ایشان چندبرابر شد. همش می‌گفت: پسرم، عزیزم، من کردها را خیلی دوست دارم، کردها ایرانیان اصیل هستند و…. .مخصوصا اینکه عنوان رساله من، هم ایشان و هم دوتن از اساتید دیگر تاریخ که حضور داشتند – اگر اشتباه نکنم یکی موسوی یا سلیمانی و…که مدیر گروه بهشتی بود- از عنوان گیج کننده و گمراه کننده رساله من من خوششان آمد و زمزمه می‌کردند که ایشان(یعنی بنده)چون خطاب به کردها گفته شورشیان بی‌خرد، دیدگاه علمی نسبت به کردها دارد.حالا چون به کردها می‌گویم شورشیان بی خرد، بدون اینکه یک کلمه از حرفهای منو شنیده باشند یا رساله را مطالعه کرده باشند زود حکم صادر کردند دیدگاه علمی دارم.غافل از آنکه درک من از خرد نیچه/فوکویی بود….. اما همین‌که فرضیه‌ام را – که کردها نه تنها ایرانی نیستند بلکه اصل و اساس عقل سیاسی ایران در تقابل و تضاد با هویت کردی تکوین یافته است- مطرح کردم، برخورد جناب شعبانی و اساتید دیگر، 180 درجه تغییر یافت. دکتر سلیمانی شایدم موسوی، اگر اشتباه نکنم، از اتاق زدند بیرون و دکتر شعبانی گفتند: من خودم فرصت ندارم و من را به دکتر منصور‌بخت، از دیگر اساتید شهید بهشتی معرفی کردند. بنده، پروپوزالم را به دکتر منصور بخت ارائه دادم و گفتند بعدا نتیجه را اعلام می‌کنم. بعد از چند روز با من تماس گرفتند که نظرات خودم را با چند تا از اساتید دیگر بهشتی به طور مکتوب نوشتیم و بیا تحویل مدیر گروه علوم سیاسی بده. من رفتم پاکت‌نامه‌ای چسپ شده را به من داد و گفت این را باز نکن و به مدیر گروه تحویل بده. گفتم چی شده جناب دکتر، گفت من که نمی‌تونم، هیچکدام از اساتید دیگر اینجا سمت مشاوری این رساله را نمی‌پذیرند براشان مسئولیت دارد. بنده را به دکتر جواد طباطبایی معرفی کردند که من نپذیرفتم. به هرحال از سرِ کنجکاوی پاکت‌نامه را باز کردم. حدود ده صفحه مطلب درباره رساله بنده نوشته شده بود. با امظای چندتا از اساتید. عمق فاجعه را احساس کردم. نوشته بودند تحت هیچ شرایطی این پروپوزال نباید تصویب و در دانشگاه ها مطرح شود وگرنه خطرات زیادی برای ایران زمین و وحدت قومیتی آن خواهد داشت………. .من که ناامید شده بودم نامه را تحویل گروه ندادم وبا دکتر زیباکلام قضیه را مطرح کردم. ایشان گفت اگر نوشته را تحویل گروه بدی، دیگر باید از خیر تصویب آن بگذری. تحویل نده. اگر بعدا فهمیدند بگو که من(زیباکلام) اجازه تحویل آن را ندادم. من به دکتر زیباکلام پیشنهاد دادم که تحویل بدهم اما در گروه یکی از اساتید بهشتی را دعوت کنند و با هم مناظره کنیم اگر من حتی یک سئوال را با مستندات جواب ندادم خودم از خیرِ تصویب رساله می‌گذرم. زیباکلام گفت عزیزم فکر کردی بحث سواد و حقیقت، فکر کردی برای اینا مهم که تو درست می‌گویی یا حرفهایت مستند است اصلا اهمیتی ندارد و پروپوزالت برای همیشه رد خواهد شد. منم حرف ایشان راگوش دادم و به دانشگاه تهران رفتم، با دکتر روزبه زرین‌کوب، که فکر کنم، برادرزاده زرین‌کوب بزرگ بود،به صحبت نشستم. طبق معمول ایشان هم خوش برخورد، اما بعد از شنیدن فرضیه من، رو به همکارش کرد دیگه اصلا جواب حرفهایم را نداد و تحقیر آمیز نسبت به من بی توجه شد. بنده که مونده بودم چکار کنم متوجه شدم که یکی از اساتید مدعوی بهشتی، که فعلا ازقضیه من خبر نداشت، کرد هستند. جناب دکتر کوروش فتحی. با ایشان قضیه را مطرح و پروپوزال را برایشان فرستادم و خلاصه بگوییم ایشان امضا و تایید کردند. من هم ا زخداخواسته در گروه بدون اینکه به کرد بودن ایشان اشاره‌ای بکنم نامه را تحویل گروه دادم. حال گروه و دکتر توسلی خلغ سلاح شده بودند. توسلی و صلاحی بهانه گرفتند که این کار حوژه تخصصی دکتر احمدی هستش و باید با ایشان هم هماهنگ کنم. و به جای دکتر زیباکلام، احمدی باید استاد راهنما باشند. بنده اعتراض کردم در نهایت با حمایت دکتر ساعی و دکتر طاهری، چیزی که هیچوقت سابقه نداشت دوتا استاد راهنما برام در نظر گرفتند. زیباکلام که پیشنهاد خودم بود و احمدی که گروه تحمیل کرده بود.پروپوزال را برای احمدی در کانادا ایمیل کردم. بنده هم عنوان و هم محتوی را بسیار فلسفی و پیچیده نوشته بودم. احمدی هم اصلا متوجه کرد بودن، بنده نشده بود. در جواب نوشتند:« زحمت کشیده و بسیار ابتکار به خرج داده‌اید. خیلی کار خوبیه اما چرا شما ضد کرد هستید؟ این رساله عوارض خطرناکی برای ایران‌زمین و جدایی کردها خواهد داشت. این رساله باعث سواستفاده احزاب کردی از آن خواهد شد. در واقع هرچی ما رشته کردیم را پنبه کرده‌اید. این همه ما زحمت کشیدیدم که کردها را وارد حوزه تمدنی ایران بکنیم با این کار همش برباد خواهد رفت و زمینه دشمنی کرد و ایران و در نهایت جدایی از ایران فراهم خواهد شد».زبنده که از تصویب نشدن پروپوزال خسته شده بودم خیلی مودبانه نوشتم که جناب دکتر شما متخصص و بنده تازه‌کار، بفرمایید که چه اصلاحاتی انجام بدم که مورد تایید شما هم باشد. احمدی در جواب نوشت:« شما برخلاف آنکه کردها را در تمدن و اساطیر ایرانی دیگری تعریف کنید، بنویسید که کردها همیشه ایرانی و در چارچوب فرهنگ و تمدن ایرانی، و ایرانی دوست هستند اما احزاب کردی مثل پژاک و کومله و دموکرات، برخلاف هویت اصیل کردی، که ایرانی هستند، سعی در جدایی کردها از ایران دارند. یعنی احزاب کردی ربطی به هویت کردی ندارند و کردها با ایران و نظام ایرانی همبسته هستند تا با احزاب کردی… » بنده هم که ناامید و پیشنهاد احمدی را نه اصلاح، بلکه انقلاب می‌دانستم و اصلا رساله بنده در مورد احزاب کردی نبود، در جواب نوشتم:«جناب دکتراحمدی شما در کتابتان از حقوق شهروندی دفاع می‌کنید اساس حقوق شهروندی آزادی اندیشه است. حقوق شهروندی نرم افزار نیست که بهش برنامه بدین که به من امر می‌کنید چی بنویسم و چی ننویسم شما می‌توانید در مورد جزئیات به من پیشنهاد اصلاحات بدهید نه اینکه برخلاف اندیشه‌هایم کل چارچوب من را زیر سئوال ببرید و از نو چیزی به من تحمیل کنید». احمدی هم در ایمیل بعدی عصبانی شد و… . در نهایت با فشارهای دکتر زیباکلام دکتر احمدی را از استاد راهنمایی برداشتند و سمت مشاور به همراه دکتر صلاحی به او سپردند. البته هیچکدام پیشنهاد من نبودند من دکتر قطب الدین صادقی و دکتر کوروش فتحی را پیشنهاد دادم که گروه نپذیرفت. برای دکتر قطب الدین صادقی، توسلی اصلا اجازه نداد در گروه مطرح شود. بعد از این دو نفر من دکتر ازغندی و ساعی را معرفی کردم که بازهم گروه نپذیرفت و احمدی فاشیست و صلاحی را که در احساسات ناسیونالیستی دست کمی از احمدی نداشت را به من تحمیل کردند.
خلاصه سرتونو درد نیارم این داستان یک سال ادامه یافت و همچنان پروپوزال من تصویب نشد. هرچی هم جلسه گروه میرفتم، اصلا خبری از ایراد علمی‌گرفتن نبود. بارها به گروه گفتم: شما ایراد علمی بگیرید اگر من نتوانستم جواب بدهم و برای هر ایده‌ای که مطرح کردم مستندات نیاوردم خودم رساله را پس می‌گیرم. اما دریغ که در محیط اکادمیک دانشگاه، فقط ایرادهای سیاسی می‌گرفتند. می‌گفتم اینجا که نظام نیست، سپاه نیست، اطلاعات نیست شما باید ایراد علمی بگیرید. اما انها فقط حرفهایی از این قبیل به من می‌زدند:« اگر رساله شما بیرون پخش شود برای همیشه باید فاتحه کردستان را بخوانیم. ایران زمین از هم می پاشد. کشور مطلاطم است رساله شما باعث جدایی کردستان و تجزیه طلبی می‌شود. اگر ما رساله را امضا کنیم بعدا مقامات امنیتی و دستگاه اطلاعات به ما گیر می‌دهد که چرا تصویب کردین. صلاحی می‌گفت هرکسی رساله شما را بخواند شروع به فارس کشی می‌کند….می‌گفتم رساله من هم مثل بقیه در گردوغبار کتابخانه گم میشه کسی نمی خونه، مگر در همین دانشگاه رساله‌هایی در مورد پژاک، حزب دموکرات، فدرالیسم و…نوشته و دفاع نشده است؟ می‌گفتند رساله شما فرق می‌کند. بنیادیه به طور بنیادی اساس ایران زمین را به چالش کشانده و مبنای هویت استقلال کردستان را فراهم آورده‌اید. یه بار زیباکلام از جلسه امد بیرون گفتم جناب دکتر چی شد؟ گفتند این …… فکر کردند با رساله شما کردستان مستقل و از ایران جدا میشه. گفتم به خدا کسی اهمیتی بهش نمی ده(بعد دیدم درست گفتم واقعا کسی به آن اهمیتی نداد). گفت برو اینارو به اینا بگو. یک‌بار با دکتر احمدی تلفنی صحبت می‌کردم به ایشان گفتم آقای دکتر خوب فرض کن گفته شما درست و رساله من خطرناک، آیا نباید دیالوگی در بین ما(کردها)و شماها ایجاد بشه؟ به جای حذف و تحمیل کردن فضای گفتگو ایجاد بشه؟ گفت آقای قادری منو بکشند نمی زارم تو دفاع کنی ، نمی زارم امضای من رو این رساله باشه، به خاطر خودتون می‌گم برات دردسر میشه، کشور در بحران، برو پیش اونایی که اومدی با اونا دیالوگ برقرار کن، برو کردستان عراق چاپش کن، اما در دانشگاه و با امضای ما نه. گفتند اقای قادری برای خودتون می گم بعدا می گویند شما از طرف پژاک اومدین. حتی ایشان اعتراف کردند که مطالب شما درست و منابعی که دادی کاملا معتبر، اما بازهم نمیشه اینارو گفت. یه بارم با دکتر صلاحی صحبت می‌کردم که گفتند اگر هر کردی رساله شمارو بخونه شروع می‌کنه به فارس کشی گفتم آقای دکتر مگر من دروغ گفتم؟ مگر واقعیت نیست، مگر منابع من مستند نیستند. گفتند چرا، ولی واقعیتی که به ضرر ایران زمین است را نباید گفت و… .
خلاصه من ناامید هرهفته با اتوبوس تهران به امید تصویب می رفتم. ناامید از تصویب آن از سر لجبازی، من پروپوزال دیگری درمورد رابطه ایران و عراق به گروه بردم. رساله‌ای که اصلا حوزه تخصص من نبود و پروپوزال مسخره‌ای هم بود. در گروه هر سئوالی از من می پرسیدند می‌گفتم بلد نیستم این حوزه کاری من نیست و….دوباره با سروصداهای دکتر زیباکلام و اعتراض یکی دیگر از اساتید که گفت «مگر این رساله را امضا نکردیم چطور می شود تصویب نشود این بنده خدا تا کی سرگردان شود. من مسئولیت امضای خود را می پذیرم و باید تصویب شود». دکتر برزگر هم که مدیر گروه بودند انگاری که دلش به حال من سوخته بود گفت همان رساله قبلی را به جریان می‌گذاریم. در همین زمان بود که حمید احمدی هم از کانادا برگشته بود. با تغییراتی که در عنوان و فرضیه و…دادند خلاصه بعد از یک سال رفت و امد، با بدبختی، و فشارهای دکتر زیباکلام، پروپوزال من با عنوان «عقل سیاسی ایران و هویت خواهی کردها» تصویب شد. البته در این یک سال، من هم زمان در حال نوشتن رساله ام بودم. حدودا 50 درصد از ان را نوشته بودم چون 4 سال قبل از ان به شروع به تحقیق و مطالعه در مورد آن کرده بودم. از دوره کارشناسی ارشد که در دانشگاه علامه طباطبایی بودم با دکتر کاشی بارها در مورد تز بنده صحبت کرده بودیم. در ارشد هم قرار بود همین موضوع را به عنوان پایان نامه انتخاب کنم که بنا به دلایلی منصرف شدم(از جمله دلایل قرار بود دکتر خرمشاد استاد مشارو بنده شوند که یک روز ایشان مطالبی از من را خواندند هفته بعد که من را دید بدون مقدمه گفت اینارو از کجا اوردی، اینا نتیجه فکر یک نفر نیست، کدام حزبی بهت دیکته کرده است البته دلیل اصلی سربازیم بود). خلاصه بعد از تصویب پروپوزال که یک سال طول کشیده بود با شور و شوق بیشتری مشغول نوشتن شدم. بعد از 6 ماه که از تصویب گذاشته بود اجازه برگزاری پیش دفاع را به من دادند. که با هماهنگی با زیباکلام و احمدی و صلاحی برگزار شد. چه پیش دفاعی، من که سرشار از اطلاعات با اعتماد به نفس به ایرادهای احمدی و صلاحی جواب می دادم که فکر کرده بودم اگر استدلال قوی و منابع عالی معرفی کنم ، حتما قانع خواهند شد که رساله من علمی و پیش دفاع به سلامتی تموم میشه. اما باز روز از نو روزی از نو. صلاحی می‌گفت: «برید کشور تشکیل بدین ما خاکو نمی دیم. گفتم چه ربطی به محتوی رساله دارد گفت همینه، برید ما خاکو نمی دیم. منم گفتم شما از استپهای جنوب روسیه اومدین ما باید بریم؟ گفتم برگردید به استپهای جنوب روسیه با جناب زرتشتتون به گاو چرونی مشغول شید. صلاحی عصبی شد گفت: دکتر (خطاب به احمدی)بریم من دیگه قادری را دوسش ندارم تا حالا دوسش داشتم هههههههه منم با خودم گفتم توروخدا دوسم داشته باش هههههههه. احمدی می‌گفت جناب زیباکلام امضا این رساله واسه ما دردسر افرین میشه، بعدا مقامات امنیتی به ما گیر میدند. خلاصه بحث به درازا کشید و به جر و بحث بین زیباکلام و احمدی منجر شد. احمدی و صلاحی بدون امضا قصد ترک جلسه را داشتند که زیباکلام هم عصبی شد گفت:« ببخشید ها هردوتاتونو می‌گم. هردوتون فاشیسمید شوونیسمید و…..یک صفحه از این رساله به تمامی رساله هایی که با استاد راهنمایی شما دفاع شده می ارزد..».اینو که گفت دیگه چه بدتر…احمدی و زیباکلام نزدیک بود گلاویز هم بشوند و احمدی با صلاحی جلسه را ترک کرد. روز از نو روزی از نو….زیباکلام نامه ای به مدیر گروه فرستاد و قضیه را تشریح کرد. صلاحی و احمدی هم شروع به نامه نگاری کردند به مقامات بالاتر در شکایت از بنده….کار از این که بود، بدتر هم شد. منهم عذاب وجدان دکتر زیباکلام را داشتم که به خاطر من چه دردسر افتاده. رفتم پیش دکتر برزگر که مدیر گروه بود. گفتم من از خیر این رساله می‌گذرم یا ترک تحصیل می کنم یا هرچی شما بگویید من موضوع دیگری را تحویل می دهم. برزگر که همیشه نسبت به توسلی ادم متعادلتر و بهتری بود، گفت: قضیه شما از موضوع و رساله گذاشته بااین نامه نگاریهای صلاحی و احمدی و دفاعهای توسلی ریاست دانشکده از انها، شما از خداتون باشد که اخراج نشوید رساله پیشکش. خلاصه کنم داستان یک سال دیگر ادامه یافت و من هرهفته با اتوبوس تهران می رفتم. چون در علوم تحقیقات کرمانشاه هم چند واحدی تدریس داشتم و وعده جذب شدن را من داده بودند همش به من فشار می اوردند مدرک دکترایت را باید بیاوری علوم تحقیقات فقط به دارندگان مدرک دکتری واحد می دهد وگرنه جذبت کنسل میشود منم همش خواهش می کردم تا یک ماه دیگر دفاع خواهم کرد. اما این یک ماه یک ماه دوسال دیگر طول کشید. و نزدیک دوسال از برداشتن پایان نامه به عنوان استاد راهنما،به دلیل نداشتن مدرک محروم شدم. من دیگه ناامید شده بودم و بارها به دفتر ریاست کل، دکتر جاسپی و معاون پژوهش کل دکتر بیات نامه می‌نوشتم که به داد من برسید، هیچ نتیجه ای نداد. بنده در دوران ریاست جاسپی پروپوزالم را داده بودم زمانی که دوران جنگ سرد بود، زمانی که خبری از داعش و کردستان مستقل نبود، زمانی که کوفی عنان ریاست سازمان ملل را داشت زمانی که دو المان متحد نشده بودند زمانی که احمدی نژاد رئیس جمهور بود و……اما زمانی که دفاع کردم- در ادامه توضیح می دهم- نه جاسپی بود و نه دانشجو، بلکه میرزاده رئیس بود. احمدی نژاد نبود، بلکه روحانی رئیس جمهوری بود. نظم نوین بین المللی بود. داعش امده بود و بان کی مون در سازمان ملل به کرسی ریاست جا خوش کرده بود و…..دنیای دیگری بود.
در اوج ناامیدی روزی دکتر زیباکلام به من زنگ زد، گفت اگر فشار نیاوریم اینا کاری نمی کنند. گفت نامه‌ای خطاب به مدیر گروه نوشتم. ایمیلت را برایم بفرست، تو هم بخون، اگر نظری داری بگو که به گروه تحویل بدم. دکتر زیباکلام در نامه کل قضیه را به زیبایی هر چه تمامتر تشریح کرده بودند و داستان این دو سال را به تفصیل بیان کرده بودند. البته نامه را از زبان من نگاشته بودند. در نامه اشاره کرده بود که در محیط اکادمیک باید ایراد علمی‌گرفته شود ما نمی توانیم به دانشجو تحمیل کنیم که مطابق افکار ما مطلب بنویسد. مسئولیت رساله و محتوای ان با خود دانشجو است نباید ایرادهای سیاسی به رساله گرفت و اشاره‌ای هم کرده بود که اساتیدی مثل احمدی و صلاحی فاشیسم و شوونیسم هستند. نامه را در باکس کل اساتید گذاشته بودند. بعد از جلسه با هزاران امیدواری بار اول به دکتر زیباکلام زنگ زدم که جواب ندادند با دکتر توسلی ریاست، تماس گرفتم گفت «بی خیال شو دعوا شد. زیباکلام و احمدی فقط همدیگر را نزدند. قضیه از این هم بدتر شد». به دکتر زیباکلام برای بار دوم تماس گرفتم که جواب دادند دیدم خیلی ناراحت و عصبانی هستند. گفتم اقای دکتر چی شد.«گفت ولا چی بگم این رساله دیگه منو پیر کرده، فرمودند با احمدی فقط با چاقو همدیگر را نزدیم. اون فلان و فیثار……. من به خاطرش چکارا که نکردم به صد نفر رو انداختم تا او را در دانشگاه راه دادند… بهش گفتم تو اصلا عددی نیستی…. . من فوت کنم تو……خلاصه دیدم باز به دعوا کشیده شده و بازهم من ناامید.به دفتر ریاست کل رفتم که جواب نامه هامو بگیرم گفتند که سپردیم به معاون پژوهش کل دانشگاه، دکتر بیات. پیش دکتر بیات رفتم، انصافا ادم خوش برخوردی بود گفت من نامه‌ را خواندم تحت تاثیر قرار گرفتم که 3 سال علاف شدی و…پیگیر کارت هم بودم اما زنگ زدم به دکتر توسلی گفته:« اگر رساله اقای قادری دفاع بشه همه باید با هم بریم زندان…گفته کسی نباید در کار گروه دخالت کنه». دیگه کاری از دست من بر نمیاد.من از نامه نگاریها هم ناامید شدم چون هرچی رشته می‌کردم توسلی که صندلی ریاست را در اختیار داشت، پنبه می‌کرد. اینو بگم قبل از اینکه احمدی از کانادا برگرده ، سردسته کل مخالفتها دکتر توسلی رئیس دانشکده بود. به هردری می زد که رساله تصویب و دفاع نشود. بعد از اینکه احمدی از کانادا برگشت خودش پشت احمدی قایم می کرد و می‌گفت من کاره‌ای نیستم به احمدی بگو. من هم که دیگه خیلی عصبانی و ناامید از راه‌های قانونی شده بودم به قصد دعوا به تهران رفتم کلاسمو در کرمانشاه تعطیل کردم و روزی به دانشگاه رفتم که جلسه گروه بود. رفتم پیش توسلی گفتم الان جلسه شروع بشه من میام داخل، با اجازه کسی نمیام که با خواست کسی بیرون برم. قاطی کردم و درو محکم بستم. چند نفری بودند، منم تهدید کردم جلسه را به هم می ریزم. دکتر ساعی گفت اقای قادری گروه ما قویترین کادر علوم سیاسی کشور است همه ما ادعای دموکراسی و ازادی بیان را داریم من متاسفم به خطر رساله این همه اذیت می شی. کاری از دست من بر نمیاد بارها ازت دفاع کردم اما زور اونا بیشترِ. خودتو تو دردسر ننداز با این کارها، مشکلو بزرگتر می کنی از دانشگاه اخراجت می کنن. منم گفتم دیگه راهی برام نمونده . گور پدر دکتری، من انصراف می‌دم می‌رم. اما قبلش می‌خوام انتقاممو بگیرم. به دکترزیباکلام هم گفتم من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم. می‌خوام برم. گفت نباید ناامید بشی این هم یک مبارزه ست. گفت من هم مستاصل شدم بیچاره شدم کل رساله های دوران استادیم یک طرف رساله تو هم یک طرف. گفت قادری مثل یک دختر ترشیده رو دست من موندی می‌خوام شوهرت بدم بری. نه مهریه می‌خوام نه هیچی خودم خرج عروسیتو می دم. گفت الان دوباره در گروه مطرح می کنم شاید نتیجه داد. اومد بیرون گفتم دکتر زیباکلام چی شد. دیدم ناراحت و ناامید، گفت هیچی می‌خوان روتو کم کنند. اصلا اهمیتی نمی دند. گفت چاره ای واسم نمونده باید برای روسای بالاتر دکتر عباس پور(رئیس کل علوم تحقیقات)نامه بنویسم. در نامه اشاره کردند که «همواره سعی من این بوده که مسائل گروه علوم سیاسی در داخل گروه حل شود اما متاسفانه سه سال است که گروه هر بلایی توانست سر این دانشجو اورد جناب دکتر عباس پور اجازه ندهید بیشتر از این زندگی یک جوان ملعبه دست اساتید شود……..» خلاصه با این نامه نگاریها و پیگریهای دفتر ریاست که مدیر دفتر عباس پور، جناب دکتر محمد خانی انصافا ادم خوبی بود، پی گیریهایی برای تشکیل جلسه، البته پیش دفاع، چون پیش دفاع قبلی همانطور که توضیح دادم بدون نتیجه مانده بود- احمدی و صلاحی هم مرا مجبور کردند از رساله 600 صفحه ایم 400 صفحه ی ان را حذف کنم و مقدمه و نتیجه گیری را مطابق میل انها و برخلاف اندیشه و اعتقاد خودم بنویسم. تضاد کرد و پارس را از سطح ملی و قومی و آیینی، به سطح اقتصادی و اجتماعی تقلیل دادم. و بعد از چند روز جلسه پیش دفاع با سکوت و چشم گفتنهای من به سرانجام رسید. من دیگه جرات دفاع کردن و مناظره را نداشتم چون تجربه داشتم که بحث علم و استدلال و منبع نیست. دکتر زیباکلام هم اشاره کردند هرچی گفتند بگو چشم اصلاح می کنم که دوباره دعوا نشه. در جلسه هم هرچی گفتند گفتم چشم و حذفیات و اصلاحات را پذیرفتم. البته من نسخه خودم را داشتم اما نسخه ای که برای دفاع نهایی اماده کرده بودم یک شیر بی یال و دم مسخره 200 صفحه ای بود که در چارچوب اندیشهه های ایرانیها ا زجمله احمدی بود. چون مجبور بودم. ازدواج کرده بودم و به خاطر رساله داشت زندگیم از هم می پاشید از اتوبوس و تهران رفتن و نتیجه نگرفتن خسته شده بودم. از زحمت دادنهای مداوم دکتر زیباکلام هم شرمنده بودم. خلاصه تاریخ دفاع را تعیین و دکتر روزه زرین‌کوب(قبلا ازش بحث کردم)و دکتر عبدالرحمن عالم به عنوان داور خارجی و دکتر ازغندی و دکتر طاهری هم داور داخلی، زیباکلام راهنما، احمدی و صلاحی هم مشاور. قبل از جلسه دکتر زیباکلام بارها به من فرمودند قادری خواهشا هیچی تو جلسه نگو، هرچی گفتند بگو چشم، بگو انجام می دم. اگه گفتند اسمت صغری است بگو اری رفتم ثبت احوال درخواست دادم تا فردا شناسنامه جدید من با اسم صغری صادر خواهد شد. خودت می دونی با چه بدبختی اینارو جمع و راضی کردیم تا جلسه دفاع تشکیل بشه اگر باز لج کنن و جلسه را ترک کنند دیگه عمرا بتونی دفاع کنی دیگه عمرا بتونیم اینارو دوباره راضی کنیم. جای بحث کردن و مناظره نیست هرچی گفتند بگو چشم حق با شماست ، شما درست می‌گید و…. . منم که تو این سه سال بیچاره شده بودم و می دانستم که چقدر اساتید عقده ای و فاشیسم هستند گفتم باشد. فقط از دست این رساله نجات پیدا کنم دیگه هیچی نمی‌خوام. البته دیگه این رساله اصلی من نبود یک شیر بی یال و دم بود.400 صفحه حذفیات داشت و ساختار بحث به کلی عوض شده بود یک مقدمه جاشانه را هم نوشته بودم که بله کردها سگ نگهبان ایران زمین بودند و…. قبل از جلسه رفتم پیش احمدی که بانفرت به من نگاه می کرد، که یه ذره دلشو نرم کنم. گفتم اقای دکتر من نه کردم نه هیچی، من نه تنها ایرانی هستم بلکه ذوب در ولایت هم هستم. زندگیم درخطر دارم به خاطر ای رساله طلاق می‌گیرم. سربازی دارم. به خدا رساله من در گردو غبار کتابخانه جایه دیگری نمی ره ، کسی اهمیت نمی ده. به خدا کل کردستانو می فروشم 1500 تومان، می‌خری؟، احمدی با طعنه گفت چرا بخرم. کردستان مال خودمان است به چیزی که مال خودمانه باید پول بدم. رفتم پیش توسلی هم غرورمو شکستم همینارو گفتم گفتم متاهلم سربازم بیکارم چقدر هزینه رفت و برگشت بدم الان من 3 سال شهریه اضافی می دم و….خلاصه روز دفاع رسید. من که می دونستم چه نفرت و عقده ای در دل اساتید است و به اصلاح خود انها منو ادب کرده بودند. می‌گفتند هرچی اساتید می‌گویند شما باید بگویید چشم؟ بحث نکنی. من ‌می‌گفتم عرف چاپلوسی ایرانی را به اسم شخصیت و فرهنگ به خورد من ندهید. می دونستم که حتی حق با من باشد انها چرندیات بگویند نباید از خودم دفاع کنم می دونستم به دنبال بهانه هستند که من دفاع نکنم و دوباره جلسه را ترک کنند می دونستم که همه فارسها- به غیر از زیباکلام- فاشیسم هستند. و می دونستم که قصد تحقیر منو دارند.از کسی دعوت نکردم و جلسه در خلوت کامل برگزار شد. اهههههههههههه خدا اون روز را پیش نیارد.گفتم قبل از جلسه زیباکلام از من قول گرفت ک جر و بحث نکنم و هرچی گفتند بگم چشم. من هم قولی از دکتر زیباکلام گرفتم دال بر اینکه اگر بازهم اصلاحاتی خواستند، مسئول اصلاحات احمدی و زرین‌کوب نشوند. خلاصه جلسه شروع شد و دکتر زیباکلام دوباره خطاب به اساتید گفتند اقای قادری مثل یک دختر جاافتاده رو دست من مونده، فقط می‌خوام شوهرش بدم بره نه مهریه می‌خوام نه هیچی. خلاصه من شروع به توضیح دادن در مورد فرضیه و محتوای رساله کردم. احمدی و صلاحی قبلا عقده‌های خود را بر سر من خالی کرده بودند اما حین توضیح متوجه شدم که از چشمان زرین‌کوب خشم و غضب می‌بارید. توضیح من تمام شد و نوبت اساتید داور شد. دکتر عالم خیلی متین و منطقی ایراداتی منطقی به رساله گرفت و تعاریفی هم انجام داد. انصافا بعضی از ایرادهای دکتر عالم درست بود چون رساله اصلی من نبود اینقدر دردسر کشیده بودم که دیگه ویرایش درست حسابی نکرده بودم به همین دلیل ایراد زیادی داشت هردو نسخه‌ی از نظر ویرایشی پر ایراد بودند. من قبل از جلسه با دکتر عالم صحبت کرده بودم و به ایشان گفته بودم که این رساله اصلی من نیست، رساله اصلی من 600 صفحه است ایشان گفته بودند به من که این رساله رساله علمی است و معلوم است خیلی زحمت کشیدید اما نگاه شما ماتریالیستی است و اجماع علمی جامعه ما نمی تواند ان را بپذیرد. در جلسه دفاع هم ایشان بسیار متین و محترم بودند. اما از ایشان که بگذریم جلسه دفاع به جلسه محکومیت و مسخره کردن من تبدیل شده بود. من مانند بره ای در میان یه مشت گرگ گیر افتاده بودم. نوبت زرین‌کوب که رسید هرچی از دستش بر اومد برای تحقیر کردن من انجام داد. من کامل سکوت کردم که حرفهایش تمام شود. بعد نوبت دفاع من که رسید زرین‌کوب اصلا اجازه حرف زدن را به من نمی دادند. می‌گفت هیچی نگو تو اصلا در جایگاه نیستی که توضیح بدی نیازی به توضیح نیست و… می‌گفتم اقای دکتر شما حرفاتونو زدین جلسه دفاع بنده است باید از خودم دفاع کنم یا نه. دکتر زیباکلام هم مدام اشاره می کرد که هیچی نگم فقط بگم چشم. می‌گفتم باشد دکتر زرین‌کوب شما استاد هستید و من تازه‌کار، هر چی شما بگید درست است. می‌گفت پس درست است این رساله قابلیت دفاع ندارد بعد دوباره می‌خواستم توضیح بدم و از فرضیه‌م دفاع کنم اصلا اجازه نمی داد یک کلمه حرف بزنم مدام می‌گفت هیچی نگو ، توضیح نده، چیزی که من می‌گم صد در صد درسته، تو دیگه چی می‌خوای توضیح بدی. در موقعیتی نیستی که توضیح بدی باید گوش بدی. می‌گفتم اقای دکتر من لا اله می‌گم اجازه گفتن اله اللله را نمی دی بعد حکم کفرم صادر می کنی. باز عصبی می شد به حالت حمله اینا چیه که می‌گی. می‌گم تو حق حرف زدن نداری. هرچی من بگم درسته . تو باید گوش بدی و بگی چشم. تو باید از من بپرسی نه اینکه جواب بدی و….بعد به حالت مسخره با احمدی و صلاحی حرفهای همدیگر را تایید و به من می خندیدند منم که عقده‌ای شده بودم مجبور بودم تحمل کنم. شرط می‌بندم اگر فضای ازادی بود و از اینکه خدا نکنه دوباره جلسه را ترک کنند یا رساله را امضا نکنند، نبود، زرین‌کوب و احمدی که سهل است تمامی روشنفکران ایرانی را یک تنه حریف بودم چون سالها بود روی موضوع تحقیق و مطالعه کرده بودم برای هر ادعای خود دهها منبع معتبر و دهها استدلال اماده داشتم اما افسوس این نه جلسه دفاع من بلکه جلسه محکوم کردن و تحقیر کردن من بود. خلاصه ایراد گرفتنها تمام شد و منم که از ترس جرات گفتن هیچی را نداشتم. وقتی تصورسه سالی که زندگیم، وقتم، پولام به هدر رفته بود. لذت اینکه را از شر رساله و دکتری خلاص بشم به لذت مناظره و دفاع کردن ترجیح دادم. درد تحقیر شدنها را به خاطر درد علافی بیشتر تحمل کردم. بعد از سه ساعت محکومیت و تحقیر بنده، دکتر زیباکلام خطاب به ما گفت بیرون تشریف داشته باشید تا نمره را اعلام کنیم. در تمامی جلسات دفاع معمولا اعلام نمره ده الا پانزده دقیقه طول می کشد. ما حدودا یک ساعت بیرون منتظر بودیم و فقط از پشت در صدای جر و بحث و مشاجره را می شنیدیم. دکتر ساعی داشت رد می شد گفتم اقای دکتر ظاهرا بازهم کار دارد به دعوا می کشد یه مرحمتی بکن. گفت الان درستش می کنم رفت داخل بعد از چند دقیقه با افسردگی اومد بیرون گفت کاری از دست من برنمیاد جبهه خیلی گرمه، تو به فردوسی چیکار داشتی…خلاصه بعد از یک ساعت بنده را برای اعلام نمره به داخل فراخواندند. دکتر زیباکلام گفت به شرط اصلاحات نمره را اعلام کردند. گفتم مسئول اصلاحات کیست؟ گفت احمدی و زرین‌کوب. داشتم ایست قلبی می کردم. به فکر بدبختی این سه سال افتادم. با خودم گفتم وای پس باز ادامه دارد؟ وای این هم تحقیر را در جلسه قبول کردم که کار به اینجا کشیده نشود و دیگر منت و ریخت احمدی و زرین‌کوب را تحمل نکنم. بعد از اینکه جلسه به پایان رسید و احمدی و زرین‌کوب بیرون رفتند به دکتر زیباکلام گفتم که شما قول دادین مسئول اصلاحات احمدی و زرین‌کوب نشوند چون اونا نه اصلاح بلکه در پی انقلاب هستند. گفت قادری بخدا دیگه کاری از دستم بر نمی اومد امضا نمی کردند داشت دوباره به دعوا می کشید و جلسه را ترک می کردند. اگر این را هم قبول نمی کردم اصلا دفاعی هم نمی شد. خلاصه ظاهرا بنده دفاع و از شر رساله و دکتری رها شده بودم اما خوب می دانستم احمدی و زرین‌کوب چه ادمهای عقده ای هستند و ته دلم راضی نبود. قبل از ادامه داستان نکته ای از زرین‌کوب بگویم که برای داوری نمی دونم 100 یا 200 هزارتومان شایدم بیشتر به داورها می دهند. زرین‌کوب فیش حقوقی را به من داد که به تحویل بدم تا بعدا پولو واریز کنند. من یادم رفته بود بعد از پایان جلسه مسئول پژوهش به زرین‌کوب گفت فیش حقوقی را به من ندادین. زرین‌کوب گفت به اقای قادری دادم منم گفتم باشدیادم رفت فردا میارم. زرین‌کوب با حالتی عجیب به خاطر 200 هزارتومان نه حتما زود بیاری، فیشم تحویل بدی که پولو واریز کنند، یادت نری ها اقای قادری. فیشو بدی‌ها نکنه فیشو ندی حتما بدی هاهاهااهاهاهاهاهاهاهاها…من فردا فیشو تحویل دادم اما هردانشگاهی واریز پول یکم طول می کشد من خودم در علوم تحقیقات کرمانشاه داور رساله که میشم بعد از 3 یا 4 ماه پول داوری یا راهنماییم را واریز می کنند. بعد چند بار برای اصلاحات پیش زرین‌کوب می رفتم همش می‌گفت پولو واریزنکردند نکنه تو فیشوندادی. منم می رفتم دانشگاه ترخدا پول اینو واریز کنید یا چقدر است خودم بدم. اینو گفتم که نکبتی وی اثبات شود.
خلاصه با اینکه من رسما دفاع کرده بودم و بعد از دفاع طبق قانون به دلیل مشمولیت فقط 2 ماه فرصت انجام اصلاحات را داشتم، 5الا 6ماه دیگر من علاف دست احمدی و زرین‌کوب شدم یا جواب نمی دادند یا همش قول دروغ که هفته بعد، هفته بعد و…..یه بار بعد از اینکه هرهفته وعدهه هفته بعد را به من می داد تماس گرفتم گفتم اقای دکتر فرمودین هفته بعد تماس بگیرم برای اعلام نتیج، الان چند هفته ست جدودا 14 هفته ست مدام می فرمایند هفته بعد، چه تضمینی است هفته بعد دوباره نفرمایند هفته بعد؟ گفتند همینه که هست شاید گفتم. می‌خوای زنگ بزن می‌خوای نه. گفتم احساس مسئولیت نمی کنید چرا مسئولیت می پذیرین. عاشق چشم و ابروتون که نیستم زنگ می زنم کارم گیر شماست. ایشان هم عصبی شد و شروع کرد به پرت و پلا گفتن. منم عصبانی بهش گفتم یه اسمی را یدک می کشی فکر کردی خیلی بارته؟ احمدی پرِت کرده و….او هم گوشی را گذاشت. در حالی که من اصلاحات جلسه دفاع را هم انجام داده بودم. یک فصل دیگر را به من حذف کردند یعنی رساله 600 صفحه ای که قبلا 400 صفحه شده بود، مجبورم کردند 60 صفحه دیگر را هم حذف کنیم و کلی چرت و پرت ایرانیگری و ایرانی دوستی کردها به ان اضافه کنم. باز مجبور شدم دست به دامن دکتر زیباکلام شوم و ایشان هم باز با نهایت لطف و محبت پیگیر کار من و شروع به نامه نگاری به روسای بالا زدند. از دفاتر ریاست و…با احمدی و زرین‌کوب تماس و تهدید شدند- نه به خاطر من به خاطر اینکه زیباکلام پیگیر بودند وگرنه خود من هرچی نامه می نوشتم کسی اصلا اهمیت نمی داد-. که به دلیل محدودیت زمانی اقای قادری و مشمولیت ایشان،در صورت جواب ندادن و انجام ندان مسئولیت، از داوری اصلاحات رساله حذف خواهند شد.فقط با این نامه ها بود که کوتاه امدند یک روز خود احمدی با من تماس گرفت که با یک شرط امضا خواهم کرد نسخه ای که ما گفته ایم را صحافی شده بیاری و تحویل کتابخانه دهی امضا خواهم کرد. ترس احمدی از این بود که نکنه من نسخه ی اصلی خودم را تحویل کتابخانه بدم و دیگران ان را مطالعه کنند. چون بارها ترس خود را از اینکه کسان دیگری ای رساله را مطالعه کنند بیان کرده بودند. زرین‌کوب هم جلسه دفاع اشاره کرد فردا رساله شما در کتابخوانه مورد استفاده دیگران قرار خواهد گرفت. این را هم بگوییم من نامه زرین‌کوب به مسئول پژوهش را در اختیار دارم که نوشته بود دلیل عدم امضای ما این است که این رساله عواقب خطرناکی برای ایران زمین خواهد داشت. در نامه اشاره کرده بود که بعضی از منابع بنده قبل از سال 200 است درحالی که منابعی خود در نامه معرفی کرده بودند مربوط به دهه 50 و 60 بودند مثلا 1949.1930 و…درحالی چند منبعی که ایشان به من ایراد می‌گرفتند مال 200،1990 و…بودند.
این بود داستان محکومیت من یا داستان رساله دکترای من یا داستان دختر ترشیده که اسمشو باید صغری بزاره. خلاصه من از شر رساله راحت شدم به این نتیجه رسیدم که مشکل رضاشاه یا … یا احمدی و صلاحی نیست مشکل با تغییر نظام وتغییر نخبگان و انتخابات دوم خرداد و… حل نخواهد شد.مشکل ساختار عقل سیاسی ایران و بنیاد ایران زمین است حال روشنفکر و سیاستمدار ایرانی هرکی می‌خواهد باشد. علم واندیشه ازنظر روشنفکران ایرانی چیزی است که انها می‌خواهند و درجهت منافع سلطه پارس/ ایرانی باشد در غیر اینصورت ایدوئولوژی و توهم است. اگر یک انسان در میان روشنفکران مرکز باشد ان فقط دکتر زیباکلام است اگر یک انسان نه به طور شعاری بلکه عملا لیبرال و ازاد اندیش باشد ان فقط دکتر زیباکلام است. اگر دکتر زیباکلام نبود هم اکنون هم درگیر رساله لعنتی بودم. نه اینکه دکتر زیباکلام به افکار من اعتقادی داشت یا من موافق اندیشه‌های ایشان هستم یا ایشان احساسات ایران دوستی ندارند و نگران به اصطلاح تجزیه طلبی نیستند چرا کسی در ایران دوستی زیباکلام شکی ندارد. اما ایشان می‌گفت ما حق نداریم افکار خود را به دیگران تحمیل کنیم همان طور که ما حق داریم اعتقادات و اندیشه های خودمان را بیان می کنیم باید این حق را هم به دیگران داد. بعد از دفاع رساله یه بار به دکتر زیباکلام گفتم واقعا اقای دکتر ارزش داشت منو این همه اذیت کردند برای چی؟ برای رساله ای که در گردوغبار کتابخانه گم می شود گفتند عزیز من، فاشیسم که نباید آلمانی باشد فاشیسم که نباید چشمهایش آبی باشد، فاشیسم که نباید بلوند باشد….
بعد از اینکه از شر رساله و دکتری راحت شدم رساله را به چند انتشارات بردم هیچکدام حاضر به چاپ ان نشدند. بعضیها می‌گفتند ارشاد اجازه چاپ نمی دهد. بعضی ها می‌گفتند خط قرمزها را زیر سئوال بردی. ققنوس گفت که 70 سال زحمت ما را به هدر می دهید نه تنها ارشاد اجازه نخواد داد بلکه اگر چاپ کنیم انتشاراتی ما را هم توقیف خواهند کرد. من ناامید از چاپ رساله در ایران که این همه زحمت کشیده بود و قبل از شروع به نوشتنش در دوره دکتری 5سال تمام مشغول تحقیق و مطالعه در مورد ان بودم و تیشه بر یشه عقل ایرانی زده بودم. رد.

 

رساله دکتری اینجانب: یا داستان دختر ترشیده:بشنو از من چون حکایت می‌کنم/ وزظلمها شکایت می‌کنمچندماه پیش که از رسالۀ…

Posted by Hersh Qaderi on Thursday, June 4, 2015

 

About قادری