روشنفکران دینی و مسأله ی کورد

زانا موکریانی

ظهور جریان روشنفکری دینی در کوردستان همزمان بود با استقبال بخشی از تحصیل کردگان کورد از جریان سیاسی اصلاحات. بدیهی است که پس پشت این جریان سیاسی عموم روشنفکران دینی نام آشنا حضور فعال داشتند. از این رو پروژه ی فکری این روشنفکران در ایران انتشار وسیعی یافت و بدیهی تر است که اگر رابطه ی دیالکتیکی این دو جریان( جریان اصلاحات سیاسی و روشنفکری دینی) در یک زیست سیاسی نبود، نه اصلاحات چندان توفیقی می یافت نه جریان روشنفکری دینی چندان رونقی می گرفت. حال پرسش اینجاست آیا روشنفکران دینی که با استقبال بخشی از درس خوانده ها و اهل سیاستِ خلق کورد مواجه شدند، در پی حمایت از حقوق دموکراتیک مردم کورد بوده اند و پاسخی دموکراتیک به اعتماد مردم کورد نسبت به آنها داده اند؟ پاسخ به ضرص قاطع، منفی است. به نظر راقم این سطور، هیچ یک از روشنفکران ایرانی، چه راست چه چپ، کوچکترین موضع گیری برای رسیدن خلق کورد و دیگر اتنیک های موجود در ایران به حقوقشان نکرده اند. به نظر می رسد روشنفکران دینی ایرانی نیز در همان پاردایم کلی ناسیونالیزم فارسی شیعی سیر می کنند که در آن هیچگونه حقیقتی به نام اقلیت ها و اتنیسیته ها به صورت عمومی و ملت کورد به صورت اختصاصی در قاموس روشنفکری اینان تعریف نشده است. تبارشناسی روشنفکران ایرانی به نوعی ما را به یک اصل بسیار خطرناک فاشیستی می رساند. ارتباط روشنفکران اولیه ایرانی با حلقه ی برلین و نازیسم آلمانی، پرده از یک حقیقت مهلک برمی دارد. باید گفت که چه روشنفکران دوران پهلوی و چه روشنفکران دروان جمهوری اسلامی، همه آنچنان غرق در پارادایم خفه کننده ناسیونالیزم فارسی بوده اند، که برای این دسته از روشنفکران دینی، تفسیر غزلیات شمس تبریزی و نیز تفسیر پوپر و هایدگر، بسی مهم تر از این است که چه فاجعه ای برای ملت کورد در حال رخ دادن است. آپارتاید اقتصادی که تجلی آن زندگی لبه مرزی انسان کورد به صورت عمومی و نمود بارز آن پدیده ی کولبری به شکل ویژه است و طی آن روزانه ده ها و صدها نفر از کولبران کورد در یک کار جان کاه و طاقت فرسا برای بدست آوردن اندک نانی، زخمی و کشته می شوند، کولبرانی که نمود زیست هوموساکری هستند که هیچگونه حق قانونی و انسانی برای او قائل نمی شوند و به فجیع ترین حالت جان می سپارند. آیا فقط یک بار یک روشنفکر ایرانی، چه دینی و چه عرفی، سطری راجع به این موضوع نوشت؟ چرا اگر یک خانم فارس کشف حجابی می کند و از جانب حاکمیت با او برخوردی می شود، روشنفکران ایرانی خارجی با ژست اوپوزیسیون و روشنفکران داخل ایران، همه در بوق و کورنا می زنند، اما برای این همه فجایع که بر سر اتنیک های ایرانی بویژه کورد آمده است، کسی حرفی نمی زند. آیا جان سپردن « فرهادِ» نوجوان کولبر برای آن یکی روشنفکر عقلانی معنوی( مصطفی ملکیان ) نماد رنج بی پایان « انسان گوشت و پوست و خون دار » نیست؟ پس چرا دم بر نمی آورد؟ یا اینکه تفسیر ایشان از انسان در چهارچوبه ی تنگ همان ناسیونالیسم کشنده ای است که خود با آن علی الظاهر موافق نیست، اما در باطن امر، در همان پارادایم می اندیشد. آیا هزاران نمونه ی مثل فرهاد، گوشت و پوست و خون دار نیستند؟ یا اینکه تفسیر امثال این روشنفکران از انسان فرق می کند و بس به دایره ی تنگ و کور اتنیک فارس برمی گردد؟ یا اینکه قدرت چنان حقیقتی برای آنان تعریف می کند که دیگران را از حیز وجود ساقط می کند؟ تبارشناسی جریان روشنفکری ایرانی ما را به این واقعیت تلخ میرساند که اینان حقیقت را در چهارچوب ناسیونالیزم ایرانی فارسی تعریف میکنند و با سکوت خود در برابر فجایعی که بر سر مردم کورد آمده است، همدست خودکامگان شده اند. آیا آقای دکتر سروش نمی داند و خبر ندارد که زبان شیرین فارسی در یک سیاست شووینیستی تمامی زبانهای دیگر اتنیکهای داخل ایران را نابود کرده است و در یک امپریالیزم فرهنگی و با کمک آپاراتوس های دولت، زبانهای دیگر به ویژه زبان کوردی را با خشونتی نرم به اضمحلال برده است. آیا امثال این روشنفکران از این واقعیت خبر ندارند که در این سیاست هیرارشیکِ فارس مبنایانه و شیعه گرایانه، کوردستانی بودن یعنی جُرم کوردیت و سنی بودن، به معنی محرومیت از تمامی حقوق انسانی است. چرا این بزرگواران دادی از بیدادی نمی کنند؟ ریشه این سکوت را باید در ناسیونالیزم شبه نازیسم ایرانی جست که روشنفکران و آکادمیسینهای ایرانی با سکوت خود بر آن مهر تأیید میزنند. اگر می بینید که روشنفکران دینی در این ساختار سیاسی عموما طرد شده اند نه به این خاطر است که با کل سیاست ناسیونالیستی دولت مخالف هستند، اینان از دولت اتنوتئوکراتیک، تنها با بخش تئو و مذهبی آن مشکل دارند نه با دولت اتنوکراتیک فارسی. حفظ تمامیت ارضی ایران از خطر بالقوه ی کورد، نه تنها برای حاکمیت بلکه برای روشنفکران نیر از اوجب واجبات و یک رسالت فکری به شمار می آید، طوری که این جریان در متفکران و آکادمیسین های چون طباطبایی و شفیعی کدکنی به حد اعلای خود می رسد و در کمال جسارت و نژادپرستی به زبان های دیگر بی احترامی می کنند. اگر می دیدید که آکادمیسینی اولترا چپ، مثل یوسف اباذری از به قدرت رسیدن دوباره ی خاتمی دفاع می کرد، نبایستی جای تعجب داشته باشد، اباذری نیک می داند حتی پدر معنوی و فکری اش « مارکس» نتوانست از چهارچوب دولت ملت،رهایی یابد( فوکو بر این باور است مارکس نیز تماما در ایده آل تایپ سیاسی دولت ملت می اندیشید) به این خاطر از خاتمی حمایت می کرد که به حفظ وطن فارسی کمک خواهد کرد و دیگر گزینه ها خطر سقوط وطن ایرانی فارسیِ مصنوع و برساخت را نزدیک خواهند کرد وگرنه همه می دانند که اباذری کل پروژه ی اصلاحات با ریاست یک آخوند به نام خاتمی را ارتجاعی می دانست. پس چرا ایشان در حمایت از خاتمی و بازگشت او به رأس قدرت سخنرانی می کرد. مسأله بسیار واضح است، حمایت از دولت ملت ایرانی فارسی. اگر تفسیر مولانا و غزلیات شمس تبریزی برای روشنفکران دینی ایرانی و اگر تفسیر مارکس به خوانش اسپینوزایی برای روشنفکران چپ مهم تر است از جان میلیون ها کوردی که در چهارچوب دولت ملت ایرانی میزیند، برای روشنفکران کورد نیز این حقیقت مسلم شده است که اینان نه تنها روشنفکران حقیقت طلبی نیستند که کارشان تقریر حقیقت برای تقلیل مرارت باشد، بلکه کارگران فکری ایدئولوژیکی هستند که کارشان بازتولید توتالیتارسیم حاکم است. از سویی دیگر اینکه من اکنون باید به فارسی بنویسم و زبان خودم را وانهاده ام تا توی روشنفکر ایرانی دغدغه ی من را متوجه شوی و در حالیکه شما هیچ زحمتی به خود نمی دهید که زبان ما را یاد بگیرید، ما مجبور می شویم مثل شما حرف بزنیم تا کار ما را بخوانید اما هیچ اجباری بر شما نیست که زبان کوردی را یاد بگیرید، پرده از یک سیاسیت کوردزدایی فاشیستی برمیدارد که چون شما ناسیونالیست بالادست هستید این تبعیض فاجعه بار را لمس نمیکنید و به طریق اولی در تعمیق و افزایش این سیاست نقش داشته اید. تفسیر ایرانی از دموس در واژه ی دموکراتیک تفسیری است اینچنینی: دموکراسی برای مردم فارس و در جریان روشنفکر پساانقلابی یعنی دموکراسی برای مردم فارس شیعه. دیگر مردمان باید در زیر سلطه ی یک اتنیک خاص و یک مذهب خاص، به حاشیه رانده شوند. بنابراین در این اپیستیمه نه فضایی برای دموکراتیک کردن وجود دارد که دوباره کوردها به امید دموکراسی موهوم روشنفکران دینی پاپیش بگذارند، نه اخلاق و حقیقتی در جریان است که تمامی روشنفکران دینی سنگ آن را به سینه میزنند. دیگر اکنون تحصیل کرده و روشنفکران کورد به این نوع سیاست بازی های که مفهوم روشنفکری را نیز ذبح کرده است، باوری ندارند. مناقشه ی بنده بر سر واژه ی روشنفکری دینی نیست که خود این واژه ساخت و جعل روشنفکران ایرانی است( و مثلا در جهان عرب مفهومی به نام «المثقف الدینی» وجود ندارد)، مناقشه بر سر خطای استراتیژیکی است که بخشی از روشنفکران کورد در حمایت از اندیشه های روشنفکران دینی و چپ ایرانی کرده اند. البته که نبوغ فکری بخشی از ایشان در فهم مدرنیته و نقد سنت جای تحسین دارد که آن نیز با اندک آشنایی با روشنفکران عربی ما را به این نتیجه خواهد رساند که اندیشه های روشنفکران دینی ایرانی نسخه دوم اندیشه های امثال ارکون و ابوزید و حنفی و جابری و … است که بسیار پروژه وارتر و مستندتر از روشنفکران شفاهی ایرانی اندیشه های خود را ارائه داده اند. هر چند خود روشنفکران عربی و تورکی نیز که آن بخش های دیکر کوردستان در سرزمین آنها قرار دارد نیز سخنی از درد و رنجی که حاکمیتشان بر سر کوردها آورده است به میان نمی آورند ( البته استثناهایی مانند اسماعیل بیشکچی که کوردستان را یک مستعمره بین المللی میداند و در میان عرب ها محمود درویش و محمد ارکون گاهی با کوردها همنوایی های داشته اند) و آنها نیز در چهارچوب ناسیونالیزم دولت ملت های خود می اندیشند. به عنوان مثال حسن حنفی وقتی از ضرورت بازنگری سنت بحث می کند، دائما از بازنگری و امتداد سنت برای حفظ وحدت ملی عربی سخن می گوید و حتی پیامبر اسلام را اسطوره ای برای قوم عرب می داند که بایستی برای حفظ هویت عربی، پیغمبر را نیز دوباره و بنابر مقتضیات زمانه مدرن، از آن خود کرد. مهدی بازرگان نیز وقتی می گوید: اسلام را صرفا برای ایرانی بودن می خواهم، نشانگر عمق نگاه ناسیونالیستی و وطن محورانه به جهان است که در این میان اتنیک کورد به عنوان یک مستعمره داخلی زیز چکمه ی ناسیونالیزم ایرانی له می شود.

به نظر می رسد عقل تاریخی کوردها به آنها و متفکران و روشنفکرانشان درسی بزرگ داده است و چاره ای جز این ندارند که آنان نیز از سروری سیاسی کوردی و دولت ملت کوردی دفاع کنند و دل به اندیشه ی دموکراتیزه کردن سیاست به نزد روشنفکران دینی نبندند و غزل وداع با روشنفکری ایرانی را با صدای بلند طنین انداز کنند. اگر سروری سیاسی و ایده آل تایپ دولت ملت بد است، پس چرا شما از آن دست بر نمیدارد و همه به کنفدراسیون جهانی ملحق نمی شوید؟ شما که دین و هر پدیده ی دیگر را در چهارچوب دولت ملت فارسی تفسیر می کنید و به عنوان مثال امام حسین را نیز به روایت ایرانی تفسیر می کنید چرا وقتی نوبت به این می رسد که روشنفکران کورد از دولت ملت کوردی دفاع کنند همه واهمه دارید و آن را زشت می پندارید؟ اگر ساخت سیاسی دولت ملت بد است که همه از آن دست بردارید و اگر خوب است بایستی این خوبی را به نسبت دیگران نیز روا بدارید. در پایان ذکر این نکته مهم است که بنده خود از دوران دبیرستان با جریان روشنفکری دینی آشنا بوده ام؛ هر چند تعلق خاطری به جریان اصلاحات نداشته ام. می توانم ادعا کنم که تمامی آثار مکتوب روشنفکران دینی قدیم و جدید و حتی پروژه عقلانیت و معنویت را خوانده ام و در دوره هایی از جهت فکری از ایشان یاد گرفته ام. اما این جریان نه تنها برای وضعیت نئولیبرالیزه شده ی ایران که خصوصی سازی را در واگذاری کل سیاست و اقتصاد به دستگاهای امنیتی و نظامی پراکتیزه میکنند، در اوان کنونی حرفی برای گفتن ندارد، برای ما کوردها نیز نسخه اش دیگر کارایی ندارد و تنها اگر کلامی برای گفتن داشته باشند برای ساحت وجودی اندک روشنفکرانی است که در نهان خانه ی خود هنوز تعلق خاطری به امر متافیزکی دارند و آن را امنیتی انتولوژیک برای دفاع از خود در برابر مدرنیته می دانند

About editor